تبليغاتX
روزانه های روشی
روزانه های روشی
تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک بیا شمعاتو فوت کن که صد سال زنده باشی . تولدت مبارک روشی (اینو میگن خودشیفتگی از نوع حاد) دارین که!

امروز تولدمه و من یکسال دیگه به سالای عمرم اضافه شده راستش باورم نمیشه که بزرگ شدم ، شوهر دارم ، دارم مادر میشم ولی حقیقتی انکار ناپذیره که باید باورش کرد هرچند خیلی سخت باشه.

ببخشید که دیر به دیر میام چون واقعا حالم خوب نیست و چند روزیه که دچار تهوع شدم (گلاب به روتون مادر جون) و اشتهام هم خیلی کم شده ولی چاره ای نیست باید سپری شه گاهی اوقات فکر میکنم بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم.

پنجشنبه رفتیم خونه خالم اینا تولد بازی چون تولد پسر خالمم بامنه خلاصه کلی خوش گذشت و خالم هم خیلی سنگ تموم گذاشته بود دستش درد نکنه البته من گاهی می رفتم یه درازی میکشیدم و میومدم. البته تازه با قرص ویتامین ‌‌‌ب۶ که خودم برا خودم تجویز کردم. خلاصه مادر جون اصلا نتونستیم تو تولد خودمون یه قر حتی از نوع کوچولوش بدیم و این ما رو بسی اندوهگین کرد . بیچاره شوشو دلم براش میسوزه همش مواظب منه نمیذاره دست به سیاه و سفید بزنم و غذا هم که مامانش میپزه و شوشو میره برام میاره. خلاصه جمعه هم رفتیم خونه دختر خاله شوشو که کلی اصرار کردن که برا شام بمونیم و ما هم موندیم که بیچاره شوشو همش نگران من بود که من یهو حالم بد نشه چون اونا هنوز نمیدونن و همشون بهم میگفتن چکار میکنی انقده لاغر شدی منم تو دلم میگفتم شما هم مثل من حامله بشین همشم حال تهوع داشته باشین تازه زیادم نتونین غذا بخورین میشین فشن خلاصه دیشب آخر شب  رسیدیم خونه و من شیرجه رفتم تو رختخواب.تا بعد

-راستی اگه براتون کامنت نذاشتم ترو خدا ناراحت نشینا حالم زیاد مساعد نیست به محض اینکه بهتر شدم حتما بازم بهتون سر میزنم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:2  توسط روشی  | 

سلام دوستای خوبم اول از همه میخوام بابت تبریکای صمیمانتون از همتون تشکر کنم و یه بوس گنده برای تک تکتون می فرستم. اما از احوالات ما در این چند روزه ، که شوشو کاملا توی شوک بود و به قول خودش دیروز تازه از شوک دراومده بود، راستش من خودمم هنوز باورم نمیشه ، گاهی اوقات دوستش دارم و گاهی اوقات ازش میترسم که نکنه نتونم از پسش بر بیام. مامانم که برای اولین بار بعد از دادن خبر منو دید کلی بغلم کرد و حسابی با هم گریه کردیم بعدشم یه جفت گوشواره که مامانش براش خریده بود و خیلی دوستش داشت کرد گوشم. مامان بابای شوشو هم کلی ذوق کردن و دیشب با یه دسته گل خیلی خوشگل اومدن خونمون خلاصه همه کلی خوشحالن. خواهرم و داداشیم هم خیلی خوشحالن. البته هنوز هیچکی جز خونواده هامون نمیدونه و منم اینجوری راحت ترم. پریشب که خاله شوشو و دختر داییش اینا اومده بودن خونمون همش میگفتن چقدر لاغر شدی .خدا رو شکر هیچ کدومشون نفهمیدن . البته من از ۱۳ بدر به بعد دیگه برنجمو قطع کردم و شایدم لاغر شدنم به خاطر همین باشه.

پی نوشت: حالم خوبه فقط خیلی خواب آلو شدم پنجشنبه و جمعه تا ظهر کامل خوابیدم ولی ظهر بازم خوابم میومد و دوباره خوابیدم . بعضی اوقات دلم یهو وحشتناک درد میگیره. هنوز دکتر انتخاب نکردم نمی دونم پیش کی برم. خوشبختانه حالم اصلا بهم نخورده ، ولی یهو گرسنم میشه اونم وحشتناک.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:23  توسط روشی  | 

الان که دارم این متنو مینویسیم کاملا توی شوکم و چون سرکارم و نمیتونم عکس العملی نشون بدم حالم واقعا بده. یکشنبه ۱۸شب وقتی با ناباوری بی بی چک گذاشتم و نتیجه مثبت شد کلی جا خوردم و دیروز برای اینکه مطمئن شیم با شوشو رفتیم آزمایش دادیم و همین الان از آزمایشگاه برگشتم و با تیتر بالا نتیجه مثبت بود الانم دیگه بیشتر از این نمیتونم بنویسیم خیلی هیجان زدم اصلا باورم نمیشه فکر میکردم حالا حالاها خبری نباشه همون دم بیمارستان زنگ زدم مامانیم صداش میلرزید بعدشم شوشو زنگ زد اونم هیجان زده شده بود و هی تند تند میگفت مواظب خودتون باشین حالت خوبه؟ منم که دهنم کاملا بسته شده بود . دیگه بیشتر از این نمیتونم چیزی بنویسم فعلا بای.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:49  توسط روشی  | 

سلام دوست جونا عیدتونم با تاخیر بسیار زیاد مبارک امیدوارم همتون سال خوبی رو شروع کرده باشین و تو این سال نو به همه آرزوهای قشنگتون برسین.

دلم خیلی خیلی برا همتون تنگ شده بود ولی یه بیست روزی تعطیلات و مرخصی بودم و کامیپوتر خونه هم کلا قاط زده بود.

اما ما بعد از تحویل سال و بوس بوس و کادو دادن و البته کادو گرفتن رفتیم خونه مامان اینای خودم و مامان اینای شوشو و خدا رو شکر هرچی عیدی خریده بودم براشون همگی خوششون اومد و فردای اون روز با مامانم اینا رفتیم شمال و همین که رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم که بارارو خالی کنیم ماشینمون رفت توی کما و دست ما رو اونجا گذاشت تو پوست گردو حالا تصور کنید روز دوم عیده و همه جا تعطیل خلاصه بعد دو روز ماشین رو تحویل گرفتیم و رفتیم که کمی بگردیم که یه پسر مست کوبید به ماشینمون و ماشین ما هم پکید البته خدا رو شکر آسیبی به من و شوشو و داداشیم وارد نشد خلاصه مادر جون از روز دوم عید به دنبال کارای بیمه و ... ولی خدا رحم کرد که ماشین خسارت زیادی ندید و تا تهرون ما رو رسوند خلاصه مادر جون از بسکه ما ترسیده بودیم که سومیشم اتفاق بیفته رفتیم به خروسی کشتیم . خلاصه روز ۵ عید خالم اینا هم به ما پیوستن و کلی خوش گذشت و روز ۱۳ عید هم با رو بنمون رو جمع کردیم و برگشتیم تهرون چون شوشو میخواست بره سر کار ولی مامان اینا موندن. بعدشم دیگه عید دیدنیهامونو رفتیم ولی تا الان هیچکی خونه ما نیومده . اینم از تعطیلات ما

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:23  توسط روشی  | 

سلام خوبین؟ نمیدونم شاید این آخرین پست من در سالجاری باشه چون به سلامتی و میمنت امروز آخرین روزی بود که اومدم سر کار و بعدشم از مرخصیهای باقیمونده دارم استفاده میکنم و خلاصه داریم میریم صفا دوست جونا جای همتون خالی و دیگه اینکه فعلا کامپیوتر خونمون قاط زده و اگه درست شد تا روزای باقیمونده سعی میکنم پست بذارم چون ما برا عید تهرون نمیمونیم و به سلامتی و میمنت میخوایم بریم مسافرت.

اما بشنوید از احوالات دیروز و امروز ما دیروز با شری دعوام شد داشت خودشو لوس میکرد که منم احساس کردمو و پیشدستی کردم و زودتر از اون قهر کردم چون چیزی که بیش از هر چیزی شری رو اذیت میکنه اینه که باهاش حرف نزنم  بعدشم شب موقع خواب بالشمو برعکس گذاشتمو خوابیدم حالا از دیشب هی منت میکشه اس ام اس پشت اس ام اس و زنگ پشت زنگ براش لازم بود . حالا صبح تو آسانسور داشتیم میومدیم پایین منم خم شده بودم بند کفشمو ببندم غذام چپه شد و آب غذا ریخت رو مانتو و کفشم . حالا شری هم مونده این وسط چکار کنه فوری تو پارکینگ مانتومو آب زدمو سوار ماشین شدیم ولی اصلا باهاش حرف نزدم . امروزم اصلا حال و حوصله نداشتم خلاصه زود کارامو کردم تا یه کمی زودتر پاس بگیرم که زودی برم خونه. فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:26  توسط روشی  | 

دیروز بالاخره با دوستم که گفته بودم میرم نمایشگاهش قرار گذاشتیم منم یه سبد گل خوشمل خریدمو رفتم پیشش بعد با هم رفتیم یه کافی شاپ و یه نسکافه با شکلات خوردیم و بعدش رفتیم نقاشیاشو دیدم که واقعا قشنگ بودن. البته تموم این مسیرا رو پیاده رفتم تا پیاده روی صبحم  رو هم کرده باشم و چقدر لذت بخشه که آدم در طی روز که جزء ساعتای اداریشه تو خیابون ول بچرخه خلاصه کلی حال وکردیم. اما بعد از ظهر که بعد از ایستادن به مدت 20 دقیقه گوشه خیابون بالاخره یه تاکسی دلش به رحم اومد و منو سوار کرد که موقعی که سوار شدم دیدم یه دختر و پسر بغل من نشستن و خیالم در واقع راحت شد چون در این موارد مطمئن هستم که بستگی به درجه عشقولانشون تقریبا جا به اندازه ای که یه نفر دیگه هم بخواد بشینه وجود داره و ما هم تا میشد خودمان را پهن کرده و با خیال راحت لم دادیم. در همین حین که با چشمان نیمه بسته از خماری خواب داشتیم اینور و اونور و مخصوصا انورو نیگا میکردیم دیدیم پسره شروع به ماساژ دست دختره کرده و بند بند انگشتشو خیلی ظریف روی دستای دختره از آرنج تا نوک انگشت و بالعکس ولی فکر بد در مورد ما نکنید که ما اصلا نیگا نمیکردیم و اینا رو فقط از گوشه چشممان دیدیم  و اما ادامه داستان خلاصه یه دفعه دیدیم دست پسره حلقه شد از گردن دختره  و سپس چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و ما هم خیالمون راحت شد که یه دفعه دیدیم که  ای دل غافل دختره در یه اقدام عشقولانه دیگه کاملا در روی زانوهای پسره به خواب خوش رفته و پسره هم به ماساژ ایندفعه صورت دختره مشغوله خلاصه دیگه داشت گریم میگرفت |آخه دیگه صحنه داشت زیر 18 سال میشد و منم مونده بودم که چه خاکی به سر کنم . که خدا رو شکر به مقصد رسیدم و فیلم هم مجبور شدم با سانسور براتون تعریف کنم البته اونا پیاده نشدنا و راننده خیلی غیرتی هم از توی آینه داشت کسب فیض میکرد. خلاصه ما به سلامتی رسیدیم خونه و بعد از یه چرت با شری رفتیم پیاده روی و وقتی اومدیم خونه یه املتی زدیم تو رگ و بعد از دیدن یه فیلم خوابیدیم. فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 8:45  توسط روشی  | 

سلام دوست جونا خوبید؟ خوشین. این چند روزه که همش برای من و شری به تمیز کردن خونه گذشت  حالا همه جا دیگه تموم شده و فقط سرویسها مونده که اونم آخر سر زحمتش واسه شریه. پرده ها رو هم مامان شری زحمتشو کشید و یه شب خونمون بدون پرده بود و اتفاقا اکثر خونه های روبرو هم بدون پرده بود و ما هم خونه ها رو دید می زدیم که دیدیم اونا هم دارن همین کارو میکنن خلاصه اگه فیلمی دیدین که از پشت پنجره گرفته شده و دارن خونه روبرو رو نشون میدن بدونید اون خونه روبرویی مائیم.

بنده و البته شری با زور به پیاده روی ادامه میدهیم  و از اون موقع که تاریخ زدم یک روزم قطع نشده.

دیگه اینکه یکشنبه هم مرخصی بودم وبرای همین هم آپ نکردم چون توی خونه گرفتار بودم.

پی نوشت1: شری خیلی اصرار میکنه که واسه عیدم چی میخوام تا بخره و منم فعلا نمیدونم دلم یه کلاه گیس میخواد نمیدونم خوبه یا نه اگه شماها استفاده کردین بهم بگین راضی هستین یا نه شایدم  بگم که نقدی بهم کادو بده.

پی نوشت2:دوست جونا اگه ریمل  مارک خوب سراغ دارین بهم بگین من مارک اورآل ضربدر چهار استفاده میکنم ولی یه مارک بهتر میخوام.

پی نوشت3: امروزم یکی از دوستام که تو تور اروپا باهاش آشنا شدم و خیلی دختر ماهیه دعوتم کرده نمایشگاهی که آثار خودشه منم موندم تو رودربایستی آخه بعد از ساعت چهاره حالا یه گل میگیرم قبل نمایشگاه میرم دیدنش چون بعد از چهار نمیتونم برم و میمونم تو ترافیک . بای تا بعد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:33  توسط روشی  | 

امروز میخوام از یکی از شاهکارای تاریخیم براتون بگم فقط قول بدین نخندینا! یه روز تازه شاید ماه اول بود که دانشگاه میرفتم با دوستم میخواستیم بریم بیرون چون اون با یه پسری تازه آشنا شده بود و قرار بود دوست پسره بیاد که مثلا اونم با من دوست بشه خلاصه ما هم میخواستیم مثلا تیپ بزنیم و حسابی قاپ طرفو بدزدیم . سیبیلامم دراومده بود و گفتم یه صفایی بهشون بدم، گفتم چکار کنم چکار نکنم دیدم پودر دکلره هم تموم شده بود اون موقع هم بلد نبودم خودم بند بندازم واسه خودم(حالا یاد گرفتم، دوست داشتین طی یک کلاس خصوصی بهتون یاد میدم) خلاصه جونم براتون بگه منم دیدم چکار کنم زشته اینجوری با رنگ موی مامانم که توی یخچال مونده بود گذاشتم روی سیبیلم اولش احساس کردم داره میسوزه ولی گفتم شاید داره اثر میکنه خلاصه با یه بادبزن هم شروع کردم باد زدن خودم خلاصه بعد ۲۰ دقیقه صورتمونو شستیم و چشمتون روز بد نبینه پشت لبم در اثر سوختگی تیکه تیکه قهوه ای شده بود از طرفی هم دیر شده بود و باید زودی میرفتم خلاصه سر راه رفتم داروخونه یه ماسکم خریدم. با دوستم رفتیم سر قرار و تا از دور اونا رو دیدیم باورم نمیشد دوستم با اونا قرار داشته باشه هی میگم فری مطمئنی خودشونن میگه آره بیا حالا،فک میکنین چی دیدیم کسی که قرار بود خیر سرش با من دوست بشه با یه شلوار پیلی دار بادمجونی سر قرار حاضر شده بود منم با اون قیافه، احتمالا زوج خوشبختی از آب در میومدیم .حالا رسیدیم سر قرار بعد معرفی و اینجور حرفا پسره هی میگه تو رو خدا ببخشید مامانم تموم شلوارامو شسته بود و منم مجبور شده از شلوارای قدیمیم بپوشم بعدشم هی اونا میگفتن تو چی شده منم گفتم هیچی سرما خوردم واگیرداره ترسیدم شما هم بگیرین. حالا قیافه منو تصور کنید با ماسک جلوی دهن و یه پسر شلوار پیلی دار بادمجونی! (البته بگم پسره واقعا راست میگفت چون آدمای بیکلاسی نبودن ) ولی خب اوندفعه از شانس من تیپ زده بود آنچنانی و اونم میخواسته گویا از من دل ببره. خلاصه این شد اولین قرار و آخرین قرارمون با این آقای شلوار بادمجونی. منم تا مدتها درمان میکردم که پشت لب سوختمو درمان کنم. (نخندیدین که آفرین )

- یه چیز دیگه که الان یادم اومد اینه که بعداز ظهر که از سر راه میرم خونه هر روز بدون تعطیلی دقت کنید دوستان بدون تعطیلی ،یه خانومی (از اون خانوم بداها) سر یه جای مشخص وای میسه، و یه لبخند ملیح گوشه لبشه و هی به همه ماشینا لبخند میزنه. من موندم چه همتی داره این خانومه که هر روز در سرما و گرما بدون هیچ تعطیلی هر روز اونجا حاضر میشه و انقده به کارش علاقه منده و پشتکار داره (خدا به دور مادر حیا نمیکنن خجالتم خوب چیزیه مادر )

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:19  توسط روشی  | 

میبینید چه دختر خانمی هستم و هر روز میام اینجا ،یاد بگیرین. اندر احوالات ما از دیروز تا حالا که ما پیاده رویمان را گوش شیطون کر دوباره با شری شروع کردیم . خیلی حال داد هوا واقعا عالی بود بعدشم اومدیم خونه و منم یه سوپ شیر خوشمزه درست کردم و جای همتون خالی تا تهشو زدیم تو رگ . امروز صبحی هم تا برسم سر کار یه ۲۰ دقیقه ای پیاده روی کردم خلاصه حسابی ورزشکار شدیم . البته اگه به قول شری باز من نزنم زیرش چون اون همیشه پایس من تنبلی میکنم. باور کنید عین پیره زنا شدم صد رحمت به پیره زنا بعضیاشونو میبینم انقدر تر و فرزن اونوقت من تا یه کم راه میرم یا یه کم فعالیت انجام میدم بیا و ببین دور از جون شما مشرف به موت میشم. خدا عاقبتمونو بخیر کنه با این وضعمون. همیشه به شری میگم ما که بچه نداریم(بخاطر همینه که مدتیه به فکر بچه دار شدن افتاده ایم البته فقط در حد فکر ، چون بالاخره بچه عصای دست پدر مادرشه مثل خودمون!! که البته برعکسش در مورد ما صدق میکنه) اگه با این بی تحرکیمون پیر بشیم دیدنی میشیم تو باید ویلچر منو بگیری منم ویلچر تو رو در نتیجه چون از پس خودمون بر نمی یایم همسایه هامون زنگ میزنن کهریزک که بیا ما رو جمع کنن ببرن. خلاصه مادر جون از من به ماها نصیحت که ورزش کنید ما گفته باشیم فردا نگید ال شدیم و بل شدیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:40  توسط روشی  | 

این چند روزه یعنی از چهارشنبه تا یکشنبه که امروز باشه حسابی سرگرم خونه تکونی بودم بابا یه خونه فسقلی داریم ولی نمیدونم چرا هر کاری میکنم تموم نمیشه. پنجشنبه شری دو تا اتاقو تموم کرد منم توی آشپزخونه بودم که نزدیک ظهر مامان زنگ زد و گفت که ناهار بریم اونجا ما هم از خدا خواسته بعدشم رفتیم تجریش و یه دوری تو قائم و مغازه های اطرافش زدیم بعدشم طبق معمول خیابان گردی با ماشین که شده عادتمون و خیلیم بده که به خودمون زحمت نمیدیم یه ذره پیاده روی کنیم . جمعه هم خونه مامان شری دعوت بودیم برای ناهار که دوباره خوش به حالمون شد بعدشم رفتیم من مانتو خریدم و شبم رفتیم یه کم پیاده روی چون هوا واقعا خوب بود و بهم دیگه قول دادیم که دوباره از عید پیاده روی مونو شروع کنیم. دیروزم که شنبه باشه خونه بودم و بازم بساب بساب داشتم ظهرم مامانیم اومد خونه ما و با هم ناهار خوردیم و واسه عصری هم شری یه کم زود اومد و با هم رفتیم بیرون.

 

اعتراف: روزهای پنجشنبه و جمعه و شنبه و امروزم که یکشنبه س برنج خوردم برای ناهار ولی عوضش شام نخوردم ولی خب زدم زیر قولم دیگه (تقصیر این مامان شریه که غذاهایی که بهم میده واسه یه هفته همش با برنجه)(چه عروس پررویی میبینی تو رو خدا بیا و خوبی کن) خودم جواب خودمو دادم  !!

پی نوشت: داره حالم بهم میخوره از اینکه هر هفته فقط یه جای محدودی داریم برای رفتن باور کنید انقدر که پاساژا و مغازه های تهرونو متر کردیم میتونم اسم تک تک مغازه ها رو ببرم . اصلا یه مکان تفریحی تو این تهرون پیدا نمیشه. اگه جای جدیدی سراغ دارین به منم بگین.

پی نوشت: قیافم الان که دارم با شما صحبت میکنم این شکلیه تا ۲۳ اسفند که وقت برا موهام گرفتم و ۲۷ که وقت برا ابروهام گرفتم خوشگلم نه؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:42  توسط روشی  | 

این روزا دلم میخواد زودتر تموم شه بوی بهار مستم کرده مطمئنم شما هم مثل من هیجان زده اید و دلتون میخواد بهار با تموم زیباییش زودتر از راه برسه. (چقدر ادبی ولی باور کنید خاصیت بهاره که آدمو اینجوری رومانتیک میکنه) خدا کنه امسال سال خوبی برای همه باشه و همه به آرزوهای قشنگشون برسن.

پی نوشت ۱:دلم یه مسافرت باحال میخواد که بتونم یه عالمه هم خرید کنم

پی نوشت۲ : این دو روز مرخصی هم عین برق و باد گذشت ولی عوضش خریدامو که تو پست قبلی نوشته بودم کردم . عیدی برای اریک، رکی کادوی تولد بابام و رکی و همزن حالا دیدین چه دخمر زرنگی شده بیدم. یاد بگیرین. کارای خونه هم یکمی کردم اما خب بازم مونده .

مواظب خودتون باشین که این روزای آخر به خاطر فعالیت زیادتون خدای نکرده مریض نشین.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 14:3  توسط روشی  | 

چند تا کاره که اینجا مینویسم تا جلوی چشمم باشه و یادم نره:

-کادوی عید برای رکی و اریک (خواهر و برادرم)+ کادوی تولد رکی+کادوی تولد شری+کادوی تولد باباییم

(میبینی تو رو خدا همه تو خونواده مایادشون افتاده فروردین به دنیا بیان البته خودمم فروردینیما) شری هم اوایل اردیبهشته که گفتم اگه چیز خوبی پیدا کردم از الان واسش بگیرم.خلاصه اینجور که از جوانب پیداست کل موجودی ما در راه کادو داره میره. (من عاشق کادو دادن و البته کادو گرفتنم)

-خرید دو عدد کادویی برای دونفر بابت خونه نویی و خرید دو عدد کادویی دیگر بابت بچه دار شدن دو نفر

-خرید یه عدد همزن براون

-خرید ضدآفتاب و مرطوب کننده و شیرپاکن چشم  که یه چند روزیه که تموم کردم. همیشه به همه توصیه میکنم که یادتون باشه حتما پوستتونو برسین و اینو بزنید و اونو بزنید خودم یه چند روزیه که اصلا به خودم نمیرسم و قیافم با ابروهای پر مدل پاچه بزی و موهای پریشون ،شده عین هیولا. خدا میدونه که کی وقت میکنم به خونه تکونی شخصیم برسم.

پ .ن :فردا و پس فردا هم مرخصیم و اگه بعد از این مدت برنگشتم و آپ نکردم بدونید در راه خونه تکونی جان به جان آفرین تسلیم کردم.

مواظب خودتون باشین دوست جونا

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:35  توسط روشی  | 

تو این چند روزه بگم براتون که همه خریدای عید خودم و شری رو انجام دادم و بابت این قضیه بسیار بسیار خوشحال هستیم. اما یه کار خوب هم توی این هفته کردم و اونم این بود که از هفته پیش شنبه دوباره برنجو قطع کردم مثل دو سال پیش البته اینم بگما من اصلا توی خونه  این چهار سال برنج درست نکردم و اگر برنج هم خوردم توی مهمونیا بوده. البته مامان شری که خیلی زن مهربونیه هر هفته تقریبا برای چند روزم غذا میذاره و چون اکثرا برنجه منو که یه زمانی عین مو باریک بودم تا مرز ترکیدن پیش برده البته فک نکنید خیلی چاقما تازه به وزن نرمال رسیدم ولی دوست دارم مثل قبلم لاغر لاغر بشم و مشکلم این شده که دارم از ناحیه شکم همینجوری چاق میشم حالا قراره شری به بانوی آشپزخونه(مامانش) بگه که دیگه برنج برامون درست نکنه. خدا به دور چه پررو عروسم عروسای قدیم ! ولی باور کنید هیچی مثل برنج آدمو چاق نمیکنه حالا که من تصمیم خودمو گرفتم برام دعا کنید که توی ایام عید نزنم زیر حرفم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:7  توسط روشی  | 

در راستای آخر سال و انجام امر مهم خانه تکانی بنده هم از این مهم غافل نمانده و به شدت فعالیت خود را آغاز نموده ام. (چقدر ادبی !) خلاصه دوست جونا خونه تمیز می کنیم، برف پارو می کنیم و .......

این کارگر آوردن منم داستانی داره. چند ماه پیش یه خانومی می خواست بیاد قرار بود هر دوهفته یکبار بیاد منم خوشحال و خندان که یهو زنگ زد و گفتش که دستش شکسته و دیگه تا مدتی کار نمیکنه یعنی در واقع به خودش استعلاجی داده بود.  گفتیم باشه قرار بود یه آقایی بیاد که اونم گفت من فقط برای آخر سال میرم خونه مردم گفتیم باشه شما بیا حالا بعد از کلی منت گذاشتن و وقت گرفتن از دوماه قبلش یه روز آقا زنگ زده میگه شرمنده خانوم یه کاری برام دبی پیدا شده دارم برای همیشه میرم اونجا، راستی اگه اومدین تشریف بیارید اونجا منزل ما. ما رو میگین بگذریم دیگه خودتون میدونید چه حالی شدم... به این شرکتا هم اصلا اعتماد ندارم یا یه آدم چلمبه می فرستن که آدم میخواد از دستشون موهاشو بکنه ، بعدشم غریبن بالاخره آدم نمی تونه اعتماد کنه و خونه زندگیشو بسپره دستشون . خلاصه در به در به دنبال یه کارگر نمونه می گردیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 9:1  توسط روشی  | 

بابا هر چی نوشته بودم پرید کلی زحمت کشیده بودم انگار نه انگار دیگه حوصله دوباره نوشتنشو ندارم فعلا تا بعد.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:55  توسط روشی  | 

امروز تو  یه وبلاگی مطالبی خوندم که منو برد به چهار پنجسال قبل روزای نامزدی من و شری که واقعا وحتشناک بود. شری خواستگارم بود و ما بدون اینکه از قبل با هم دوست باشیم به سرعت عقد کردیم . من انتخابم درست بود و اصلا هیچ کس در این انتخاب نقشی نداشت و همه به خودم واگذار کرده بودن ولی خب من به هیچ وجه پذیرای اون نبودم حالا بعد از گذشت این مدت هنوزم علت رفتارای اون موقع رو نفهمیدم. من خیلی شری رو اذیت می کردم و همیشه باهاش بدترین رفتار ممکن رو می کردم کاری که دشمن با دشمنش نمی کرد. همیشه دسته گلاشو پرت می کردم بیرون یا مثلا فقط اجازه میدادم آخر هفته ها منو ببینه یا همیشه بهش می گفتم انقدر اذیتت می کنم تا طلاقم بدی. و همه اینها در زمانی بود که من هیچ دلیل منطقی برای کارام نداشتم و هیچ کس دیگه ای رو هم دوست نداشتم ولی همیشه می خواستم یه جوری بچزونمش انگار دلم خنک می شد نمی دونم واقعا نمی دونم چرا ولی می دونید پاسخ شری به این دیونه بازیای من چی بود ؟همش می گفت: هرچی تو بگی فقط به خودت مهلت بده همه چی درست میشه و همیشه با یه لبخند و آغوش باز پذیرای من بود حتی تا دو سال بعد از ازدواجم هم همینطوری بودم البته نه به شدت قبل ولی شری همیشه مثل کوه پشتم بود و با صبر و متانت همیشگیش منو رام محبتای خودش کرد همیشه خواستم ازش معذرت خواهی کنم ولی هیچ وقت روم نشده یا شاید به خاطر غرورم بوده ولی فقط خدا و خودش منو می تونن ببخشن شری جونم دوستت دارم به خاطر همه خوبیهات، پاکیهات، نجابتت، صداقتت و صبوریت 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:2  توسط روشی  | 

سلام خوبین خوشین؟ اندر احوالات ما در روز پنجشنبه مصادف با شب ولنتاین ما در منزل دختر دایی شری بودیم و کلی اونجا نانای کردیم و حسابی خوش گذشت َاین مهمونی دو مناسبت داشت هم پاگشای پسردایی شری و هم دوره که ایندفعه نوبت ایشون بود البته با کلی تأخیر  .فردا ش هم رفتیم برای خرید که موفق نشدیم از بسکه جنسا آش... ال بودو بعدشم رفتیم خونه مامانم اینا. شنبه هم خونه بودم و دور از جون کوزت عین.. مشغول کار بودم و شب هم با شری رفتیم بیرون و خرید کردیم و شام خوردیم .

امسال می خوایم اگه خدا قبول کنه برای اولین بار نه، دومین بار شب عید خونه خودمون باشیم آخه هر سال عید شمالیم و هیچوقت نشده خونه خودمون باشیم ببینیم چی پیش می یاد. فعلا بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:10  توسط روشی  | 

امروز می خوام از آرزوهام بگم آرزوهایی که امیدوارم یه روزی به همشون برسم البته نه خیلی دیرا!

- اولیش که خیلی برام مهمه اینه که بتونم یه سرمایه ای جور کنمو یه سالن آرایش بزرگ بزنم و خودمم فقط کارای پوستی رو انجام بدم(آخه خیر سرم مدرکشو دارم و گه گداری برای دوست و آشنا این کارو می کنم)

-اما دومیش اینه که بتونم همه جای دنیا رو بگردم (در این مورد هم باید بگم فعلا تونستم فرانسه،اتریش، آلمان،ایتالیا، دوبی، ابوظبی،تایلند رو برم که اگر فرصتی بشه حتما سفرناممو همینجا براتون می ذارم)

-سومیشم داشتن یه نی نی دختره قلنبه که تازگیها به فکرش افتادم که البته فکر کنم دیگه وقتش باشه

-اقامت گرفتن از آمریکا (که دیگه این یکی کار حضرت فیله) البته آرزو بر جوانان عیب نیست

-دیگه سلامتی پدر و مادرم و همه بزرگترا

- دیگه داشتن یه خونه دوبلکس

همین دیگه آرزویی ندارم و همیشه و همیشه به خدا می گم خدایا تو رو به داده ها و نداده هات شکر

پ.ن: الان یه اس ام اس از شری برام اومد :

جوجو خوبم دلم تنگ شده برات (البته یه وقت فکرنکنید شری رفته سفر قندهارا همین جاست  . 

پ ن: آخر هفته خوبی داشته باشید و به همتون خوش بگذره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:6  توسط روشی  | 

امروز واقعا مثل مرده از گور بیرون اومده از رختخواب اومدم بیرون کسایی که مثل من سر کار می رن حتما می دونن که من چی می گم. من تصمیم دارم به محضی که بچه دار شدم دیگه نیام آخه اون طفلک فینگیلی بیچاره چه گناهی کرده من خودم بچه مهدکودکی بودم و بالغ بر ۳۰ سال سابقه کار دارمیعنی با این اوصاف الان باید بازنشسته بشم . می دونید چیه وقتی خونه هستم همه چی آرومو عالیه برای خودم کتاب می خونم تلویزیون می بینم، به خودم می رسم. ولی وقتی می یام سر کار واقعا خسته می شم  از این همه بدو بدوTornadoو همیشه بی حس و حالم، دلم به هیچ کاری نمیره نمی دونم باید چکار کنم . تازه وقتی من خونم شری هم خوشحالتره البته هیچوقت منو مجبور نکرده که خونه نشین بشم ولی خب خیلی راضی تره اگه من نرم . نمی دونید وقتی می گم فردا مرخصیم چه ذوقی می کنه .شما بگید دوست جونا هر نظری دارید بگین از یه طرف می ترسم اگه بیام خونه یه مدت بعدش پشیمون بشم . نمی دونم فعلا که دارم می یام ببینیم چی پیش می یاد.

پ.ن: بابا جون آخه یه نظری مظری چیزی بدید که دلمون خوش باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 8:42  توسط روشی  | 

امروز روز خسته کننده ای بود صبح مثل ------- کار کردم فقط شانس آوردم  که با این قیافه یه راننده  تاکسی مهربون پیدا شد و منو تا خونمون رسوند. خلاصه جونم براتون بگه وقتی اومدم خونه به مدت دو ساعت کاملا بیهوش شدم و بعد از اینکه شری اومد با هم رفتیم گلستان و یک سره بدون رفتن به پاساژ سر از بوف درآوردیم شری هم هی می خورد می گفت تو نمی خوری؟ منم گفتم نه و طبق معمول سالاد خوردم. آخر شب هم رفتیم به مامانم اینا سر زدیم و بعدش اومدیم خونه. شری زود گرفت خوابید ولی من خوابم نیومد و پریدم اومدم پیش کامپیوتر . راستش امروز یکم دلم گرفته بود آخه می دونید همیشه دلم می خواست یه اکیپ دوست با حال داشتیم که چند تا زوج با حال بودن و همیشه همه جا با هم بودیم. مهمونی می گرفتیم، بیرون می رفتیم، مسافرت و ... ولی فعلا که پیش نیومده . ایشاا... در آینده پیش بیاد . راستی ولنتاین نزدیکه کادوهاتونو زودتر بخرید من که خریدم یه مجسمه خیلی بامزه هستش قصد دارم پنجشنبه برای ولنتاین یه برنامه ترتیب بدم یه سورپریز با حال ببینم میشه یا نه و شری رو اینجوی غافلگیرش کنم خب زد زیاد ما رفتیم کاری باری  تا فردا 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:27  توسط روشی  |