امروز تولدمه و من یکسال دیگه به سالای عمرم اضافه شده راستش باورم نمیشه که بزرگ شدم ، شوهر دارم ، دارم مادر میشم ولی حقیقتی انکار ناپذیره که باید باورش کرد هرچند خیلی سخت باشه.
ببخشید که دیر به دیر میام چون واقعا حالم خوب نیست و چند روزیه که دچار تهوع شدم (گلاب به روتون مادر جون) و اشتهام هم خیلی کم شده ولی چاره ای نیست باید سپری شه گاهی اوقات فکر میکنم بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم.
پنجشنبه رفتیم خونه خالم اینا تولد بازی چون تولد پسر خالمم بامنه خلاصه کلی خوش گذشت و خالم هم خیلی سنگ تموم گذاشته بود دستش درد نکنه البته من گاهی می رفتم یه درازی میکشیدم و میومدم. البته تازه با قرص ویتامین ب۶ که خودم برا خودم تجویز کردم. خلاصه مادر جون اصلا نتونستیم تو تولد خودمون یه قر حتی از نوع کوچولوش بدیم و این ما رو بسی اندوهگین کرد . بیچاره شوشو دلم براش میسوزه همش مواظب منه نمیذاره دست به سیاه و سفید بزنم و غذا هم که مامانش میپزه و شوشو میره برام میاره. خلاصه جمعه هم رفتیم خونه دختر خاله شوشو که کلی اصرار کردن که برا شام بمونیم و ما هم موندیم که بیچاره شوشو همش نگران من بود که من یهو حالم بد نشه چون اونا هنوز نمیدونن و همشون بهم میگفتن چکار میکنی انقده لاغر شدی منم تو دلم میگفتم شما هم مثل من حامله بشین همشم حال تهوع داشته باشین تازه زیادم نتونین غذا بخورین میشین فشن خلاصه دیشب آخر شب رسیدیم خونه و من شیرجه رفتم تو رختخواب.تا بعد![]()
-راستی اگه براتون کامنت نذاشتم ترو خدا ناراحت نشینا حالم زیاد مساعد نیست به محض اینکه بهتر شدم حتما بازم بهتون سر میزنم![]()
پی نوشت: حالم خوبه فقط خیلی خواب آلو شدم پنجشنبه و جمعه تا ظهر کامل خوابیدم ولی ظهر بازم خوابم میومد و دوباره خوابیدم . بعضی اوقات دلم یهو وحشتناک درد میگیره. هنوز دکتر انتخاب نکردم نمی دونم پیش کی برم. خوشبختانه حالم اصلا بهم نخورده ، ولی یهو گرسنم میشه اونم وحشتناک.
دلم خیلی خیلی برا همتون تنگ شده بود ولی یه بیست روزی تعطیلات و مرخصی بودم و کامیپوتر خونه هم کلا قاط زده بود.![]()
اما ما بعد از تحویل سال و بوس بوس و کادو دادن و البته کادو گرفتن رفتیم خونه مامان اینای خودم و مامان اینای شوشو و خدا رو شکر هرچی عیدی خریده بودم براشون همگی خوششون اومد و فردای اون روز با مامانم اینا رفتیم شمال و همین که رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم که بارارو خالی کنیم ماشینمون رفت توی کما و دست ما رو اونجا گذاشت تو پوست گردو حالا تصور کنید روز دوم عیده و همه جا تعطیل خلاصه بعد دو روز ماشین رو تحویل گرفتیم و رفتیم که کمی بگردیم که یه پسر مست کوبید به ماشینمون و ماشین ما هم پکید البته خدا رو شکر آسیبی به من و شوشو و داداشیم وارد نشد خلاصه مادر جون از روز دوم عید به دنبال کارای بیمه و ...
ولی خدا رحم کرد که ماشین خسارت زیادی ندید و تا تهرون ما رو رسوند خلاصه مادر جون از بسکه ما ترسیده بودیم که سومیشم اتفاق بیفته رفتیم به خروسی کشتیم . خلاصه روز ۵ عید خالم اینا هم به ما پیوستن و کلی خوش گذشت و روز ۱۳ عید هم با رو بنمون رو جمع کردیم و برگشتیم تهرون چون شوشو میخواست بره سر کار ولی مامان اینا موندن. بعدشم دیگه عید دیدنیهامونو رفتیم ولی تا الان هیچکی خونه ما نیومده . اینم از تعطیلات ما ![]()
سلام خوبین؟ نمیدونم شاید این آخرین پست من در سالجاری باشه چون به سلامتی و میمنت امروز آخرین روزی بود که اومدم سر کار و بعدشم از مرخصیهای باقیمونده دارم استفاده میکنم و خلاصه داریم میریم صفا دوست جونا جای همتون خالی و دیگه اینکه فعلا کامپیوتر خونمون قاط زده و اگه درست شد تا روزای باقیمونده سعی میکنم پست بذارم چون ما برا عید تهرون نمیمونیم و به سلامتی و میمنت میخوایم بریم مسافرت.
اما بشنوید از احوالات دیروز و امروز ما دیروز با شری دعوام شد داشت خودشو لوس میکرد که منم احساس کردمو و پیشدستی کردم و زودتر از اون قهر کردم چون چیزی که بیش از هر چیزی شری رو اذیت میکنه اینه که باهاش حرف نزنم بعدشم شب موقع خواب بالشمو برعکس گذاشتمو خوابیدم حالا از دیشب هی منت میکشه اس ام اس پشت اس ام اس و زنگ پشت زنگ براش لازم بود . حالا صبح تو آسانسور داشتیم میومدیم پایین منم خم شده بودم بند کفشمو ببندم غذام چپه شد و آب غذا ریخت رو مانتو و کفشم . حالا شری هم مونده این وسط چکار کنه فوری تو پارکینگ مانتومو آب زدمو سوار ماشین شدیم ولی اصلا باهاش حرف نزدم . امروزم اصلا حال و حوصله نداشتم خلاصه زود کارامو کردم تا یه کمی زودتر پاس بگیرم که زودی برم خونه. فعلا بای
دیروز بالاخره با دوستم که گفته بودم میرم نمایشگاهش قرار گذاشتیم منم یه سبد گل خوشمل خریدمو رفتم پیشش بعد با هم رفتیم یه کافی شاپ و یه نسکافه با شکلات خوردیم و بعدش رفتیم نقاشیاشو دیدم که واقعا قشنگ بودن. البته تموم این مسیرا رو پیاده رفتم تا پیاده روی صبحم رو هم کرده باشم و چقدر لذت بخشه که آدم در طی روز که جزء ساعتای اداریشه تو خیابون ول بچرخه خلاصه کلی حال وکردیم. اما بعد از ظهر که بعد از ایستادن به مدت 20 دقیقه گوشه خیابون بالاخره یه تاکسی دلش به رحم اومد و منو سوار کرد که موقعی که سوار شدم دیدم یه دختر و پسر بغل من نشستن و خیالم در واقع راحت شد چون در این موارد مطمئن هستم که بستگی به درجه عشقولانشون تقریبا جا به اندازه ای که یه نفر دیگه هم بخواد بشینه وجود داره و ما هم تا میشد خودمان را پهن کرده و با خیال راحت لم دادیم. در همین حین که با چشمان نیمه بسته از خماری خواب داشتیم اینور و اونور و مخصوصا انورو نیگا میکردیم
دیدیم پسره شروع به ماساژ دست دختره کرده و بند بند انگشتشو خیلی ظریف روی دستای دختره از آرنج تا نوک انگشت و بالعکس ولی فکر بد در مورد ما نکنید که ما اصلا نیگا نمیکردیم و اینا رو فقط از گوشه چشممان دیدیم
و اما ادامه داستان خلاصه یه دفعه دیدیم دست پسره حلقه شد از گردن دختره و سپس چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و ما هم خیالمون راحت شد که یه دفعه دیدیم که ای دل غافل دختره در یه اقدام عشقولانه دیگه کاملا در روی زانوهای پسره به خواب خوش رفته و پسره هم به ماساژ ایندفعه صورت دختره مشغوله
خلاصه دیگه داشت گریم میگرفت |آخه دیگه صحنه داشت زیر 18 سال میشد
و منم مونده بودم که چه خاکی به سر کنم .
که خدا رو شکر به مقصد رسیدم و فیلم هم مجبور شدم با سانسور براتون تعریف کنم البته اونا پیاده نشدنا و راننده خیلی غیرتی
هم از توی آینه داشت کسب فیض میکرد. خلاصه ما به سلامتی رسیدیم خونه و بعد از یه چرت با شری رفتیم پیاده روی و وقتی اومدیم خونه یه املتی زدیم تو رگ و بعد از دیدن یه فیلم خوابیدیم. فعلا ![]()
سلام دوست جونا خوبید؟ خوشین. این چند روزه که همش برای من و شری به تمیز کردن خونه گذشت حالا همه جا دیگه تموم شده و فقط سرویسها مونده که اونم آخر سر زحمتش واسه شریه. پرده ها رو هم مامان شری زحمتشو کشید و یه شب خونمون بدون پرده بود و اتفاقا اکثر خونه های روبرو هم بدون پرده بود و ما هم خونه ها رو دید می زدیم که دیدیم اونا هم دارن همین کارو میکنن خلاصه اگه فیلمی دیدین که از پشت پنجره گرفته شده و دارن خونه روبرو رو نشون میدن بدونید اون خونه روبرویی مائیم.
بنده و البته شری با زور به پیاده روی ادامه میدهیم و از اون موقع که تاریخ زدم یک روزم قطع نشده.![]()
دیگه اینکه یکشنبه هم مرخصی بودم وبرای همین هم آپ نکردم چون توی خونه گرفتار بودم.
پی نوشت1: شری خیلی اصرار میکنه که واسه عیدم چی میخوام تا بخره و منم فعلا نمیدونم دلم یه کلاه گیس میخواد نمیدونم خوبه یا نه اگه شماها استفاده کردین بهم بگین راضی هستین یا نه شایدم بگم که نقدی بهم کادو بده.
پی نوشت2:دوست جونا اگه ریمل مارک خوب سراغ دارین بهم بگین من مارک اورآل ضربدر چهار استفاده میکنم ولی یه مارک بهتر میخوام.
پی نوشت3: امروزم یکی از دوستام که تو تور اروپا باهاش آشنا شدم و خیلی دختر ماهیه دعوتم کرده نمایشگاهی که آثار خودشه منم موندم تو رودربایستی آخه بعد از ساعت چهاره حالا یه گل میگیرم قبل نمایشگاه میرم دیدنش چون بعد از چهار نمیتونم برم و میمونم تو ترافیک . بای تا بعد.
دوستم با اونا قرار داشته باشه هی میگم فری مطمئنی خودشونن میگه آره- یه چیز دیگه که الان یادم اومد اینه که بعداز ظهر که از سر راه میرم خونه هر روز بدون تعطیلی دقت کنید دوستان بدون تعطیلی
،یه خانومی (از اون خانوم بداها) سر یه جای مشخص وای میسه، و یه لبخند ملیح گوشه لبشه و هی به همه ماشینا لبخند میزنه. من موندم چه همتی داره این خانومه که هر روز در سرما و گرما بدون هیچ تعطیلی هر روز اونجا حاضر میشه و انقده به کارش علاقه منده و پشتکار داره (خدا به دور مادر حیا نمیکنن خجالتم خوب چیزیه مادر
)
بابا یه خونه فسقلی داریم ولی نمیدونم چرا هر کاری میکنم تموم نمیشه. پنجشنبه شری دو تا اتاقو تموم کرد منم توی آشپزخونه بودم که نزدیک ظهر مامان زنگ زد و گفت که ناهار بریم اونجا ما هم از خدا خواسته
بعدشم رفتیم تجریش و یه دوری تو قائم و مغازه های اطرافش زدیم بعدشم طبق معمول خیابان گردی با ماشین که شده عادتمون
و خیلیم بده که به خودمون زحمت نمیدیم یه ذره پیاده روی کنیم . جمعه هم خونه مامان شری دعوت بودیم برای ناهار که دوباره خوش به حالمون شد
اعتراف: روزهای پنجشنبه و جمعه و شنبه و امروزم که یکشنبه س برنج خوردم برای ناهار ولی عوضش شام نخوردم ولی خب زدم زیر قولم دیگه (تقصیر این مامان شریه که غذاهایی که بهم میده واسه یه هفته همش با برنجه)(چه عروس پررویی میبینی تو رو خدا بیا و خوبی کن) خودم جواب خودمو دادم !!
پی نوشت: داره حالم بهم میخوره از اینکه هر هفته فقط یه جای محدودی داریم برای رفتن باور کنید انقدر که پاساژا و مغازه های تهرونو متر کردیم میتونم اسم تک تک مغازه ها رو ببرم . اصلا یه مکان تفریحی تو این تهرون پیدا نمیشه. اگه جای جدیدی سراغ دارین به منم بگین.
پی نوشت: قیافم الان که دارم با شما صحبت میکنم این شکلیه تا ۲۳ اسفند که وقت برا موهام گرفتم و ۲۷ که وقت برا ابروهام گرفتم
خوشگلم نه؟!
مطمئنم شما هم مثل من هیجان زده اید و دلتون میخواد بهار با تموم زیباییش زودتر از راه برسه. (چقدر ادبی ولی باور کنید خاصیت بهاره که آدمو اینجوری رومانتیک میکنه) خدا کنه امسال سال خوبی برای همه باشه و همه به آرزوهای قشنگشون برسن.
پی نوشت ۱:دلم یه مسافرت باحال میخواد که بتونم یه عالمه هم خرید کنم
پی نوشت۲ : این دو روز مرخصی هم عین برق و باد گذشت ولی عوضش خریدامو که تو پست قبلی نوشته بودم کردم . عیدی برای اریک، رکی کادوی تولد بابام و رکی
و همزن حالا دیدین چه دخمر زرنگی شده بیدم. یاد بگیرین. کارای خونه هم یکمی کردم اما خب بازم مونده .
مواظب خودتون باشین که این روزای آخر به خاطر فعالیت زیادتون خدای نکرده مریض نشین.
-کادوی عید برای رکی و اریک (خواهر و برادرم)+ کادوی تولد رکی+کادوی تولد شری+کادوی تولد باباییم
(میبینی تو رو خدا همه تو خونواده مایادشون افتاده فروردین به دنیا بیان البته خودمم فروردینیما) شری هم اوایل اردیبهشته که گفتم اگه چیز خوبی پیدا کردم از الان واسش بگیرم.
خلاصه اینجور که از جوانب پیداست کل موجودی ما در راه کادو داره میره. (من عاشق کادو دادن و البته کادو گرفتنم)
-خرید دو عدد کادویی برای دونفر بابت خونه نویی و خرید دو عدد کادویی دیگر بابت بچه دار شدن دو نفر
-خرید یه عدد همزن براون
-خرید ضدآفتاب و مرطوب کننده و شیرپاکن چشم که یه چند روزیه که تموم کردم. همیشه به همه توصیه میکنم که یادتون باشه حتما پوستتونو برسین و اینو بزنید و اونو بزنید خودم یه چند روزیه که اصلا به خودم نمیرسم و قیافم با ابروهای پر مدل پاچه بزی و موهای پریشون ،شده عین هیولا. خدا میدونه که کی وقت میکنم به خونه تکونی شخصیم برسم.
پ .ن :فردا و پس فردا هم مرخصیم و اگه بعد از این مدت برنگشتم و آپ نکردم بدونید در راه خونه تکونی
جان به جان آفرین تسلیم کردم.![]()
مواظب خودتون باشین دوست جونا![]()
بگه که دیگه برنج برامون درست نکنه. خدا به دور چه پررو عروسم عروسای قدیم ! ولی باور کنید هیچی مثل برنج آدمو چاق نمیکنه حالا که من تصمیم خودمو گرفتم برام دعا کنید که توی ایام عید نزنم زیر حرفم
، برف پارو می کنیم و .......
این کارگر آوردن منم داستانی داره. چند ماه پیش یه خانومی می خواست بیاد قرار بود هر دوهفته یکبار بیاد منم خوشحال و خندان که یهو زنگ زد و گفتش که دستش شکسته و دیگه تا مدتی کار نمیکنه یعنی در واقع به خودش استعلاجی داده بود. گفتیم باشه قرار بود یه آقایی بیاد که اونم گفت من فقط برای آخر سال میرم خونه مردم گفتیم باشه شما بیا حالا بعد از کلی منت گذاشتن و وقت گرفتن از دوماه قبلش یه روز آقا زنگ زده میگه
شرمنده خانوم یه کاری برام دبی پیدا شده دارم برای همیشه میرم اونجا، راستی اگه اومدین تشریف بیارید اونجا منزل ما. ما رو میگین بگذریم دیگه خودتون میدونید چه حالی شدم... به این شرکتا هم اصلا اعتماد ندارم یا یه آدم چلمبه می فرستن که آدم میخواد از دستشون موهاشو بکنه ، بعدشم غریبن بالاخره آدم نمی تونه اعتماد کنه و خونه زندگیشو بسپره دستشون . خلاصه در به در به دنبال یه کارگر نمونه می گردیم
![]()
کلی زحمت کشیده بودم
انگار نه انگار دیگه حوصله دوباره نوشتنشو ندارم فعلا تا بعد.امسال می خوایم اگه خدا قبول کنه
برای اولین بار نه، دومین بار شب عید خونه خودمون باشیم آخه هر سال عید
شمالیم و هیچوقت نشده خونه خودمون باشیم ببینیم چی پیش می یاد. فعلا بای ![]()
- اولیش که خیلی برام مهمه اینه که بتونم یه سرمایه ای جور کنمو یه سالن آرایش بزرگ بزنم و خودمم فقط کارای پوستی رو انجام بدم(آخه خیر سرم مدرکشو دارم و گه گداری برای دوست و آشنا این کارو می کنم)
-اما دومیش اینه که بتونم همه جای دنیا رو بگردم (در این مورد هم باید بگم فعلا تونستم فرانسه،اتریش، آلمان،ایتالیا، دوبی، ابوظبی،تایلند رو برم که اگر فرصتی بشه حتما سفرناممو همینجا براتون می ذارم)
-سومیشم داشتن یه نی نی دختره قلنبه که تازگیها به فکرش افتادم
که البته فکر کنم دیگه وقتش باشه
-اقامت گرفتن از آمریکا (که دیگه این یکی کار حضرت فیله) البته آرزو بر جوانان عیب نیست![]()
-دیگه سلامتی پدر و مادرم و همه بزرگترا ![]()
- دیگه داشتن یه خونه دوبلکس
همین دیگه آرزویی ندارم و همیشه و همیشه به خدا می گم خدایا تو رو به داده ها و نداده هات شکر
پ.ن: الان یه اس ام اس از شری برام اومد :
جوجو خوبم دلم تنگ شده برات (البته یه وقت فکرنکنید شری رفته سفر قندهارا همین جاست . .gif)
پ ن: آخر هفته خوبی داشته باشید و به همتون خوش بگذره .gif)
و همیشه بی حس و حالم، دلم به هیچ کاری نمیره نمی دونم باید چکار کنم . تازه وقتی من خونم شری هم خوشحالتره البته هیچوقت منو مجبور نکرده که خونه نشین بشم ولی خب خیلی راضی تره اگه من نرم . نمی دونید وقتی می گم فردا مرخصیم چه ذوقی می کنه پ.ن: بابا جون آخه یه نظری مظری چیزی بدید که دلمون خوش باشه ![]()
و منو تا خونمون رسوند. خلاصه جونم براتون بگه وقتی اومدم خونه به مدت دو ساعت کاملا بیهوش شدم و بعد از اینکه شری اومد با هم رفتیم گلستان و یک سره بدون رفتن به پاساژ سر از بوف درآوردیم شری هم هی می خورد می گفت تو نمی خوری؟ منم گفتم نه و طبق معمول سالاد خوردم. آخر شب هم رفتیم به مامانم اینا سر زدیم و بعدش اومدیم خونه. شری زود گرفت خوابید ولی من خوابم نیومد و پریدم اومدم پیش کامپیوتر . راستش امروز یکم دلم گرفته بود آخه می دونید همیشه دلم می خواست یه اکیپ دوست با حال داشتیم که چند تا زوج با حال بودن و همیشه همه جا با هم بودیم. مهمونی می گرفتیم، بیرون می رفتیم، مسافرت و ... ولی فعلا که پیش نیومده . ایشاا... در آینده پیش بیاد . راستی ولنتاین نزدیکه کادوهاتونو زودتر بخرید
من که خریدم یه مجسمه خیلی بامزه هستش