و منو تا خونمون رسوند. خلاصه جونم براتون بگه وقتی اومدم خونه به مدت دو ساعت کاملا بیهوش شدم و بعد از اینکه شری اومد با هم رفتیم گلستان و یک سره بدون رفتن به پاساژ سر از بوف درآوردیم شری هم هی می خورد می گفت تو نمی خوری؟ منم گفتم نه و طبق معمول سالاد خوردم. آخر شب هم رفتیم به مامانم اینا سر زدیم و بعدش اومدیم خونه. شری زود گرفت خوابید ولی من خوابم نیومد و پریدم اومدم پیش کامپیوتر . راستش امروز یکم دلم گرفته بود آخه می دونید همیشه دلم می خواست یه اکیپ دوست با حال داشتیم که چند تا زوج با حال بودن و همیشه همه جا با هم بودیم. مهمونی می گرفتیم، بیرون می رفتیم، مسافرت و ... ولی فعلا که پیش نیومده . ایشاا... در آینده پیش بیاد . راستی ولنتاین نزدیکه کادوهاتونو زودتر بخرید
من که خریدم یه مجسمه خیلی بامزه هستش
برای شام هم رفتیم رستوران و همگی سورپریز شدن چون به هیچکس نگفته بودیم که برناممون اینه. مامانم هی می گفت روشی چکار می خوای بکنی برای تدارک شام و منم هی می گفتم همه چی ردیفه
مامان شری هم هی زنگ می زد می گفت کمکی چیزی لازم نداری؟ و منم هی می گفتم ممنون همه کارا رو خودم کردم
آخه من یه عادت بدی که دارم هر موقع مهمونی می گیرم از یه هفته قبل توی خونه آماده باشه و منم باید هزار جور غذا درست کنم. برای همین هم شری گفت دیگه امسال نمی ذارم خودتو اذیت کنی منم از خدا خواسته گفتم حالا که تو اصرار داری باشه
، لالا)
اول فکر کردم آلرژیم شروع شده ولی بعد فهیمیدم که نه بابا سرماخوردگی. خلاصه بعد از ظهر شری اومد دنبالم و با هم رفتیم سراغ یه سری کار برای جشن روز پنجشنبه و با اون ترافیک سنگین دیگه می خواستم موهامو بکنم
حسو داشتین که؟ حال کردین . ولی خوب همه چی در مجموع خوب بود و خدا رو شکر به همه خوش گذشت. من توی دوران نامزدی خیلی شری رو اذیت کردم نمی دونم مرض داشتم دیگه همش دنبال بهونه گیری بودم ولی اون خیلی باگذشت بود و همش پی دل من بود تا بالاخره منم دست از بچه بازیام برداشتم و شدم یه پارچه خانوم
البته الانم گاهی اوقات دیونه بازی در می یارما ولی خب خیلی بهتر شدم . (بزنم به تخته مادر) خب ما رفتیم خوب و خوش باشین عزیزای من
دیروز صبح سر کار به بدترین شکلی گذشت داشتم به معنای واقعی می پکیدم شری (شوشو) هی زنگ می زد می گفت خوبی؟ منم اینجوری
بعدشم دیدم یه برف خفن داره می یاد گفتم الانم که یه ماشین گیر نمی یاد و قیافه من بازم میشه
خلاصه اینقدر دعا کردم
تا بالاخره برف بند اومد (خداییش حال کردین؟) و بنده در کمال صحت و سلامت کامل به منزل تشریف بردم و سریعا خودمو به حموم رسوندم چون واقعا حالم داشت از خودم بهم می خورد و بعد شدم اینجوری
بعدش رفتم زیر پتو گرم و نرم و مثلا خواستم بخوابم که طبق معمول نشد. بالاخره پاشدم آماده شدم که وقتی شری اومد بریم تیراژه به علت دیپریشن شدید که واقعا عالی بود و دوتایی کلی حال کردیم. منم برای شری یه پیراهن مردونه واسه کادوی عیدیش خریدم اونم اینجوری
هی ازم تشکر میکرد و برای خودمم یه تاپ قرمز خریدیم که یه وقت گرفتار افسردگی نشم خدانکرده. بعدشم رفتیم کافی شاپ خیلی شیک پایین و منم خیلی شیک فقط سالاد میل کردم ولی شری طبق معمول ساندویچ سوسیس همشم بهم می گفت تو نمی خوری منم آخر اراده گفتم نه . البته خدا رو شکر دیگه نگفت چون اگه می گفت معلوم نبود سر اراده بدبخت من چی می اومد. خلاصه اومدیم خونه و با التماس و خواهش
یکم شیطونی کردیم
(البته یه وقت خدای نکرده فکر بد نکنیدا) و بالاخره از خر شیطون اومد پایین و گرفت خوابید. اینم از امشب ما .