تبليغاتX
روزانه های روشی
روزانه های روشی
امروز روز خسته کننده ای بود صبح مثل ------- کار کردم فقط شانس آوردم  که با این قیافه یه راننده  تاکسی مهربون پیدا شد و منو تا خونمون رسوند. خلاصه جونم براتون بگه وقتی اومدم خونه به مدت دو ساعت کاملا بیهوش شدم و بعد از اینکه شری اومد با هم رفتیم گلستان و یک سره بدون رفتن به پاساژ سر از بوف درآوردیم شری هم هی می خورد می گفت تو نمی خوری؟ منم گفتم نه و طبق معمول سالاد خوردم. آخر شب هم رفتیم به مامانم اینا سر زدیم و بعدش اومدیم خونه. شری زود گرفت خوابید ولی من خوابم نیومد و پریدم اومدم پیش کامپیوتر . راستش امروز یکم دلم گرفته بود آخه می دونید همیشه دلم می خواست یه اکیپ دوست با حال داشتیم که چند تا زوج با حال بودن و همیشه همه جا با هم بودیم. مهمونی می گرفتیم، بیرون می رفتیم، مسافرت و ... ولی فعلا که پیش نیومده . ایشاا... در آینده پیش بیاد . راستی ولنتاین نزدیکه کادوهاتونو زودتر بخرید من که خریدم یه مجسمه خیلی بامزه هستش قصد دارم پنجشنبه برای ولنتاین یه برنامه ترتیب بدم یه سورپریز با حال ببینم میشه یا نه و شری رو اینجوی غافلگیرش کنم خب زد زیاد ما رفتیم کاری باری  تا فردا 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:27  توسط روشی  | 

سلام ، اگر از احوالات من در این دو روزه خواسته باشید همه چی خیلی خوب و همونطور که می خواستم برگزار شد پنجشنبه شب اول همگی اومدن خونه ما و پس از مراسم پرشکوه رد و بدل کردن کادوها برای شام هم رفتیم رستوران و همگی سورپریز شدن چون به هیچکس نگفته بودیم که برناممون اینه. مامانم هی می گفت روشی چکار می خوای بکنی برای تدارک شام و منم هی می گفتم همه چی ردیفه مامانم هم  تعجب می کرد که عجب دخترش زرنگ شدهمامان شری هم هی زنگ می زد می گفت کمکی چیزی لازم نداری؟ و منم هی می گفتم ممنون همه کارا رو خودم کردم آخه من یه عادت بدی که دارم هر موقع مهمونی می گیرم از یه هفته قبل توی خونه آماده باشه و منم باید هزار جور غذا درست کنم. برای همین هم شری گفت دیگه امسال نمی ذارم خودتو اذیت کنی منم از خدا خواسته گفتم حالا که تو اصرار داری باشهالبته قیافم اینطوری نشده بودا اینطوری اگه بودم خیلی ضایع می شد بلکه در کمال متانت و ادب گفتم حالا که تو اصرار داری باشه. شری جونم مرسیخلاصه همه چی به خوبی و خوشی گذشت. جمعه هم من و بابا و اریک و شری رفتیم جمعه بازار استانبول جالب بود پیشنهاد می کنم برید حتی اگه چیزی هم نمی خرید من خودم چیزی نخریدم ولی برام خیلی جالب بود البته بار دوم بود که می رفتم ولی گاهی اوقات ممکنه همونجا یه چیز تک هم پیدا بشه. خلاصه شب هم همگی (خانواده آقای شمعدانی) من و مامان و بابا و اریک و رکی(خواهرمه) رفتیم مرکز خرید که واقعا حالم بد شده بود از بسکه بعضی آقایون باشخصیت توی فضای بسته سیگار می کشن و اصلا به فکر دیگران نیستن. بعدشم شب اومدیم خونه و لباسای رزمو برای امروز  آماده کردیم و بعدشم چی شما بگین (ج......ش، ، لالا)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 7:50  توسط روشی  | 

سرما خوردگی بالاخره دامن منم گرفت و از دیروز صبح گرفتار شدم  اول فکر کردم آلرژیم شروع شده ولی بعد فهیمیدم که نه بابا سرماخوردگی. خلاصه بعد از ظهر شری اومد دنبالم و با هم رفتیم سراغ یه سری کار برای جشن روز پنجشنبه و با اون ترافیک سنگین دیگه می خواستم موهامو بکنمبعد سر راه رفتیم به مامانم اینا سری زدیم و اومدیم خونه و با مراسم خوردن آب پرتقال و دو قرص سرماخوردگی به خواب ابدی رفتم. صبح هم دیدم حال ندارم نرفتم سرکار آخه مرخصیهامون ذخیره نمی شه و گفتن همه رو استفاده کنین ما هم از خدا خواسته. خواب بودم که دیدم شری مرخصی گرفته اومده تا کارای خونه رو بکنه منم خودمو بیشتر زدم به مریضی تا کارا تموم بشهو بعدم اریک (داداشیم ) اومد و با هم مجددا کوچ کردیم به خونه مامانم اینا ، بعد از اختلاط با هم شب شری اومد و اومدیم خونه و منم کمی زحمت کشیدم و خونه رو مرتب کردم و بعد پوستمو پاکسازی کردم Hippie بعدشم کمی البته کمی پای کامپیوتر و بعد هم لالاNight
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:1  توسط روشی  | 

سلام خوبین خوشین دماغتون چاغه  دیروز هیچ اتفاق قابل ذکری نیفتاد جز اینکه شب از شدت خستگی ساعت ۹ بعد از خوردن یه سوپ داغ تقریبا رفتم توی کما. و امروز صبح شری عزیزم صبح محبت کردن و منو رسوندن سرکار (البته این طرفا کار داشتا گفته باشم) ولی بهرحال مرسی شری عزیزم هرچند که هیچوقت موفق نمیشی این یادداشتا رو بخونی. (دیروز هرچی خواهش و التماس کردکه آدرس وبلاگ منو بگیره ندادم که ندادم آخه چه معنی داره !بنظر من حتی زن و شوهرها هم حریم خصوصی خودشون رو باید حفظ کنن راستی امروز سالگرد ازدواجمونه البته امروز جشن نمی گیریم جشنمونو پنجشنبه می گیریم باورم نمیشه ۴ سال پیش ما با هم ازدواج کردیم البته بعد از یکسال و نیم نامزدی . روز عروسیمون هم واقعا بمن خوش گذشت. یه خاطره بامزه که البته اون موقع کلی حرص خوردم ولی الان بامزه به نظرم می یاد این بود که موقع رقص تانگو من خیلی احساساتی شده بودم و کاملا رفته بودم تو حس که یهو شری اومد سرشو چسبوند به گوشم منم هیجان زده یهو می دونید بهم چی گفت؟ گفت روشی آقاهه با گوسفند دم در منتظر ما هستن کاش زودتر تموم شه این تانگو تا بریم حدس بزنین من چه قیافه ای شدم حسو داشتین که؟ حال کردین . ولی خوب همه چی در مجموع خوب بود و خدا رو شکر به همه خوش گذشت. من توی دوران نامزدی خیلی شری رو اذیت کردم نمی دونم مرض داشتم دیگه همش دنبال بهونه گیری بودم ولی اون خیلی باگذشت بود و همش پی دل من بود تا بالاخره منم دست از بچه بازیام برداشتم و شدم یه پارچه خانوم البته الانم گاهی اوقات دیونه بازی در می یارما ولی خب خیلی بهتر شدم . (بزنم به تخته مادر) خب ما رفتیم خوب و خوش باشین عزیزای منBalloons
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:18  توسط روشی  | 

از امروز می خوام روزانه هام رو اینجا بنویسم که هم یادگاری واسه خودم باشه و هم بتونم به واسطه اون دلتنگی ها شادیها و دلمشغولیهام رو با دوستای خوبی که قراره اینجا پیدا کنم در میون بذارم.

دیروز صبح سر کار به بدترین شکلی گذشت داشتم به معنای واقعی می پکیدم شری (شوشو) هی زنگ می زد می گفت خوبی؟ منم اینجوریبعدشم دیدم یه برف خفن داره می یاد گفتم الانم که یه ماشین گیر نمی یاد و قیافه من بازم میشهخلاصه اینقدر دعا کردم تا بالاخره برف بند اومد (خداییش حال کردین؟) و بنده در کمال صحت و سلامت کامل به منزل تشریف بردم و سریعا خودمو به حموم رسوندم چون واقعا حالم داشت از خودم بهم می خورد و بعد شدم اینجوری بعدش رفتم زیر پتو گرم و نرم و مثلا خواستم بخوابم که طبق معمول نشد. بالاخره پاشدم آماده شدم که وقتی شری اومد بریم تیراژه به علت دیپریشن شدید که واقعا عالی بود و دوتایی کلی حال کردیم. منم برای شری یه پیراهن مردونه واسه کادوی عیدیش خریدم اونم  اینجوری هی ازم تشکر میکرد و برای خودمم یه تاپ قرمز خریدیم که یه وقت گرفتار افسردگی نشم خدانکرده. بعدشم رفتیم کافی شاپ خیلی شیک پایین و منم خیلی شیک فقط سالاد میل کردم ولی شری طبق معمول ساندویچ سوسیس همشم بهم می گفت تو نمی خوری منم آخر اراده گفتم نه . البته خدا رو شکر دیگه نگفت چون اگه می گفت معلوم نبود سر اراده بدبخت من چی می اومد. خلاصه اومدیم خونه و با التماس و خواهشیکم شیطونی کردیم (البته یه وقت خدای نکرده فکر بد نکنیدا) و بالاخره از خر شیطون اومد پایین و گرفت خوابید. اینم از امشب ما .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:57  توسط روشی  |