تبليغاتX
روزانه های روشی
روزانه های روشی
بابا هر چی نوشته بودم پرید کلی زحمت کشیده بودم انگار نه انگار دیگه حوصله دوباره نوشتنشو ندارم فعلا تا بعد.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:55  توسط روشی  | 

امروز تو  یه وبلاگی مطالبی خوندم که منو برد به چهار پنجسال قبل روزای نامزدی من و شری که واقعا وحتشناک بود. شری خواستگارم بود و ما بدون اینکه از قبل با هم دوست باشیم به سرعت عقد کردیم . من انتخابم درست بود و اصلا هیچ کس در این انتخاب نقشی نداشت و همه به خودم واگذار کرده بودن ولی خب من به هیچ وجه پذیرای اون نبودم حالا بعد از گذشت این مدت هنوزم علت رفتارای اون موقع رو نفهمیدم. من خیلی شری رو اذیت می کردم و همیشه باهاش بدترین رفتار ممکن رو می کردم کاری که دشمن با دشمنش نمی کرد. همیشه دسته گلاشو پرت می کردم بیرون یا مثلا فقط اجازه میدادم آخر هفته ها منو ببینه یا همیشه بهش می گفتم انقدر اذیتت می کنم تا طلاقم بدی. و همه اینها در زمانی بود که من هیچ دلیل منطقی برای کارام نداشتم و هیچ کس دیگه ای رو هم دوست نداشتم ولی همیشه می خواستم یه جوری بچزونمش انگار دلم خنک می شد نمی دونم واقعا نمی دونم چرا ولی می دونید پاسخ شری به این دیونه بازیای من چی بود ؟همش می گفت: هرچی تو بگی فقط به خودت مهلت بده همه چی درست میشه و همیشه با یه لبخند و آغوش باز پذیرای من بود حتی تا دو سال بعد از ازدواجم هم همینطوری بودم البته نه به شدت قبل ولی شری همیشه مثل کوه پشتم بود و با صبر و متانت همیشگیش منو رام محبتای خودش کرد همیشه خواستم ازش معذرت خواهی کنم ولی هیچ وقت روم نشده یا شاید به خاطر غرورم بوده ولی فقط خدا و خودش منو می تونن ببخشن شری جونم دوستت دارم به خاطر همه خوبیهات، پاکیهات، نجابتت، صداقتت و صبوریت 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:2  توسط روشی  | 

سلام خوبین خوشین؟ اندر احوالات ما در روز پنجشنبه مصادف با شب ولنتاین ما در منزل دختر دایی شری بودیم و کلی اونجا نانای کردیم و حسابی خوش گذشت َاین مهمونی دو مناسبت داشت هم پاگشای پسردایی شری و هم دوره که ایندفعه نوبت ایشون بود البته با کلی تأخیر  .فردا ش هم رفتیم برای خرید که موفق نشدیم از بسکه جنسا آش... ال بودو بعدشم رفتیم خونه مامانم اینا. شنبه هم خونه بودم و دور از جون کوزت عین.. مشغول کار بودم و شب هم با شری رفتیم بیرون و خرید کردیم و شام خوردیم .

امسال می خوایم اگه خدا قبول کنه برای اولین بار نه، دومین بار شب عید خونه خودمون باشیم آخه هر سال عید شمالیم و هیچوقت نشده خونه خودمون باشیم ببینیم چی پیش می یاد. فعلا بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:10  توسط روشی  | 

امروز می خوام از آرزوهام بگم آرزوهایی که امیدوارم یه روزی به همشون برسم البته نه خیلی دیرا!

- اولیش که خیلی برام مهمه اینه که بتونم یه سرمایه ای جور کنمو یه سالن آرایش بزرگ بزنم و خودمم فقط کارای پوستی رو انجام بدم(آخه خیر سرم مدرکشو دارم و گه گداری برای دوست و آشنا این کارو می کنم)

-اما دومیش اینه که بتونم همه جای دنیا رو بگردم (در این مورد هم باید بگم فعلا تونستم فرانسه،اتریش، آلمان،ایتالیا، دوبی، ابوظبی،تایلند رو برم که اگر فرصتی بشه حتما سفرناممو همینجا براتون می ذارم)

-سومیشم داشتن یه نی نی دختره قلنبه که تازگیها به فکرش افتادم که البته فکر کنم دیگه وقتش باشه

-اقامت گرفتن از آمریکا (که دیگه این یکی کار حضرت فیله) البته آرزو بر جوانان عیب نیست

-دیگه سلامتی پدر و مادرم و همه بزرگترا

- دیگه داشتن یه خونه دوبلکس

همین دیگه آرزویی ندارم و همیشه و همیشه به خدا می گم خدایا تو رو به داده ها و نداده هات شکر

پ.ن: الان یه اس ام اس از شری برام اومد :

جوجو خوبم دلم تنگ شده برات (البته یه وقت فکرنکنید شری رفته سفر قندهارا همین جاست  . 

پ ن: آخر هفته خوبی داشته باشید و به همتون خوش بگذره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:6  توسط روشی  | 

امروز واقعا مثل مرده از گور بیرون اومده از رختخواب اومدم بیرون کسایی که مثل من سر کار می رن حتما می دونن که من چی می گم. من تصمیم دارم به محضی که بچه دار شدم دیگه نیام آخه اون طفلک فینگیلی بیچاره چه گناهی کرده من خودم بچه مهدکودکی بودم و بالغ بر ۳۰ سال سابقه کار دارمیعنی با این اوصاف الان باید بازنشسته بشم . می دونید چیه وقتی خونه هستم همه چی آرومو عالیه برای خودم کتاب می خونم تلویزیون می بینم، به خودم می رسم. ولی وقتی می یام سر کار واقعا خسته می شم  از این همه بدو بدوTornadoو همیشه بی حس و حالم، دلم به هیچ کاری نمیره نمی دونم باید چکار کنم . تازه وقتی من خونم شری هم خوشحالتره البته هیچوقت منو مجبور نکرده که خونه نشین بشم ولی خب خیلی راضی تره اگه من نرم . نمی دونید وقتی می گم فردا مرخصیم چه ذوقی می کنه .شما بگید دوست جونا هر نظری دارید بگین از یه طرف می ترسم اگه بیام خونه یه مدت بعدش پشیمون بشم . نمی دونم فعلا که دارم می یام ببینیم چی پیش می یاد.

پ.ن: بابا جون آخه یه نظری مظری چیزی بدید که دلمون خوش باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 8:42  توسط روشی  |