تبليغاتX
روزانه های روشی
روزانه های روشی
امروز میخوام از یکی از شاهکارای تاریخیم براتون بگم فقط قول بدین نخندینا! یه روز تازه شاید ماه اول بود که دانشگاه میرفتم با دوستم میخواستیم بریم بیرون چون اون با یه پسری تازه آشنا شده بود و قرار بود دوست پسره بیاد که مثلا اونم با من دوست بشه خلاصه ما هم میخواستیم مثلا تیپ بزنیم و حسابی قاپ طرفو بدزدیم . سیبیلامم دراومده بود و گفتم یه صفایی بهشون بدم، گفتم چکار کنم چکار نکنم دیدم پودر دکلره هم تموم شده بود اون موقع هم بلد نبودم خودم بند بندازم واسه خودم(حالا یاد گرفتم، دوست داشتین طی یک کلاس خصوصی بهتون یاد میدم) خلاصه جونم براتون بگه منم دیدم چکار کنم زشته اینجوری با رنگ موی مامانم که توی یخچال مونده بود گذاشتم روی سیبیلم اولش احساس کردم داره میسوزه ولی گفتم شاید داره اثر میکنه خلاصه با یه بادبزن هم شروع کردم باد زدن خودم خلاصه بعد ۲۰ دقیقه صورتمونو شستیم و چشمتون روز بد نبینه پشت لبم در اثر سوختگی تیکه تیکه قهوه ای شده بود از طرفی هم دیر شده بود و باید زودی میرفتم خلاصه سر راه رفتم داروخونه یه ماسکم خریدم. با دوستم رفتیم سر قرار و تا از دور اونا رو دیدیم باورم نمیشد دوستم با اونا قرار داشته باشه هی میگم فری مطمئنی خودشونن میگه آره بیا حالا،فک میکنین چی دیدیم کسی که قرار بود خیر سرش با من دوست بشه با یه شلوار پیلی دار بادمجونی سر قرار حاضر شده بود منم با اون قیافه، احتمالا زوج خوشبختی از آب در میومدیم .حالا رسیدیم سر قرار بعد معرفی و اینجور حرفا پسره هی میگه تو رو خدا ببخشید مامانم تموم شلوارامو شسته بود و منم مجبور شده از شلوارای قدیمیم بپوشم بعدشم هی اونا میگفتن تو چی شده منم گفتم هیچی سرما خوردم واگیرداره ترسیدم شما هم بگیرین. حالا قیافه منو تصور کنید با ماسک جلوی دهن و یه پسر شلوار پیلی دار بادمجونی! (البته بگم پسره واقعا راست میگفت چون آدمای بیکلاسی نبودن ) ولی خب اوندفعه از شانس من تیپ زده بود آنچنانی و اونم میخواسته گویا از من دل ببره. خلاصه این شد اولین قرار و آخرین قرارمون با این آقای شلوار بادمجونی. منم تا مدتها درمان میکردم که پشت لب سوختمو درمان کنم. (نخندیدین که آفرین )

- یه چیز دیگه که الان یادم اومد اینه که بعداز ظهر که از سر راه میرم خونه هر روز بدون تعطیلی دقت کنید دوستان بدون تعطیلی ،یه خانومی (از اون خانوم بداها) سر یه جای مشخص وای میسه، و یه لبخند ملیح گوشه لبشه و هی به همه ماشینا لبخند میزنه. من موندم چه همتی داره این خانومه که هر روز در سرما و گرما بدون هیچ تعطیلی هر روز اونجا حاضر میشه و انقده به کارش علاقه منده و پشتکار داره (خدا به دور مادر حیا نمیکنن خجالتم خوب چیزیه مادر )

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:19  توسط روشی  | 

میبینید چه دختر خانمی هستم و هر روز میام اینجا ،یاد بگیرین. اندر احوالات ما از دیروز تا حالا که ما پیاده رویمان را گوش شیطون کر دوباره با شری شروع کردیم . خیلی حال داد هوا واقعا عالی بود بعدشم اومدیم خونه و منم یه سوپ شیر خوشمزه درست کردم و جای همتون خالی تا تهشو زدیم تو رگ . امروز صبحی هم تا برسم سر کار یه ۲۰ دقیقه ای پیاده روی کردم خلاصه حسابی ورزشکار شدیم . البته اگه به قول شری باز من نزنم زیرش چون اون همیشه پایس من تنبلی میکنم. باور کنید عین پیره زنا شدم صد رحمت به پیره زنا بعضیاشونو میبینم انقدر تر و فرزن اونوقت من تا یه کم راه میرم یا یه کم فعالیت انجام میدم بیا و ببین دور از جون شما مشرف به موت میشم. خدا عاقبتمونو بخیر کنه با این وضعمون. همیشه به شری میگم ما که بچه نداریم(بخاطر همینه که مدتیه به فکر بچه دار شدن افتاده ایم البته فقط در حد فکر ، چون بالاخره بچه عصای دست پدر مادرشه مثل خودمون!! که البته برعکسش در مورد ما صدق میکنه) اگه با این بی تحرکیمون پیر بشیم دیدنی میشیم تو باید ویلچر منو بگیری منم ویلچر تو رو در نتیجه چون از پس خودمون بر نمی یایم همسایه هامون زنگ میزنن کهریزک که بیا ما رو جمع کنن ببرن. خلاصه مادر جون از من به ماها نصیحت که ورزش کنید ما گفته باشیم فردا نگید ال شدیم و بل شدیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:40  توسط روشی  | 

این چند روزه یعنی از چهارشنبه تا یکشنبه که امروز باشه حسابی سرگرم خونه تکونی بودم بابا یه خونه فسقلی داریم ولی نمیدونم چرا هر کاری میکنم تموم نمیشه. پنجشنبه شری دو تا اتاقو تموم کرد منم توی آشپزخونه بودم که نزدیک ظهر مامان زنگ زد و گفت که ناهار بریم اونجا ما هم از خدا خواسته بعدشم رفتیم تجریش و یه دوری تو قائم و مغازه های اطرافش زدیم بعدشم طبق معمول خیابان گردی با ماشین که شده عادتمون و خیلیم بده که به خودمون زحمت نمیدیم یه ذره پیاده روی کنیم . جمعه هم خونه مامان شری دعوت بودیم برای ناهار که دوباره خوش به حالمون شد بعدشم رفتیم من مانتو خریدم و شبم رفتیم یه کم پیاده روی چون هوا واقعا خوب بود و بهم دیگه قول دادیم که دوباره از عید پیاده روی مونو شروع کنیم. دیروزم که شنبه باشه خونه بودم و بازم بساب بساب داشتم ظهرم مامانیم اومد خونه ما و با هم ناهار خوردیم و واسه عصری هم شری یه کم زود اومد و با هم رفتیم بیرون.

 

اعتراف: روزهای پنجشنبه و جمعه و شنبه و امروزم که یکشنبه س برنج خوردم برای ناهار ولی عوضش شام نخوردم ولی خب زدم زیر قولم دیگه (تقصیر این مامان شریه که غذاهایی که بهم میده واسه یه هفته همش با برنجه)(چه عروس پررویی میبینی تو رو خدا بیا و خوبی کن) خودم جواب خودمو دادم  !!

پی نوشت: داره حالم بهم میخوره از اینکه هر هفته فقط یه جای محدودی داریم برای رفتن باور کنید انقدر که پاساژا و مغازه های تهرونو متر کردیم میتونم اسم تک تک مغازه ها رو ببرم . اصلا یه مکان تفریحی تو این تهرون پیدا نمیشه. اگه جای جدیدی سراغ دارین به منم بگین.

پی نوشت: قیافم الان که دارم با شما صحبت میکنم این شکلیه تا ۲۳ اسفند که وقت برا موهام گرفتم و ۲۷ که وقت برا ابروهام گرفتم خوشگلم نه؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:42  توسط روشی  | 

این روزا دلم میخواد زودتر تموم شه بوی بهار مستم کرده مطمئنم شما هم مثل من هیجان زده اید و دلتون میخواد بهار با تموم زیباییش زودتر از راه برسه. (چقدر ادبی ولی باور کنید خاصیت بهاره که آدمو اینجوری رومانتیک میکنه) خدا کنه امسال سال خوبی برای همه باشه و همه به آرزوهای قشنگشون برسن.

پی نوشت ۱:دلم یه مسافرت باحال میخواد که بتونم یه عالمه هم خرید کنم

پی نوشت۲ : این دو روز مرخصی هم عین برق و باد گذشت ولی عوضش خریدامو که تو پست قبلی نوشته بودم کردم . عیدی برای اریک، رکی کادوی تولد بابام و رکی و همزن حالا دیدین چه دخمر زرنگی شده بیدم. یاد بگیرین. کارای خونه هم یکمی کردم اما خب بازم مونده .

مواظب خودتون باشین که این روزای آخر به خاطر فعالیت زیادتون خدای نکرده مریض نشین.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 14:3  توسط روشی  |