تبليغاتX
روزانه های روشی
روزانه های روشی
تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک بیا شمعاتو فوت کن که صد سال زنده باشی . تولدت مبارک روشی (اینو میگن خودشیفتگی از نوع حاد) دارین که!

امروز تولدمه و من یکسال دیگه به سالای عمرم اضافه شده راستش باورم نمیشه که بزرگ شدم ، شوهر دارم ، دارم مادر میشم ولی حقیقتی انکار ناپذیره که باید باورش کرد هرچند خیلی سخت باشه.

ببخشید که دیر به دیر میام چون واقعا حالم خوب نیست و چند روزیه که دچار تهوع شدم (گلاب به روتون مادر جون) و اشتهام هم خیلی کم شده ولی چاره ای نیست باید سپری شه گاهی اوقات فکر میکنم بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم.

پنجشنبه رفتیم خونه خالم اینا تولد بازی چون تولد پسر خالمم بامنه خلاصه کلی خوش گذشت و خالم هم خیلی سنگ تموم گذاشته بود دستش درد نکنه البته من گاهی می رفتم یه درازی میکشیدم و میومدم. البته تازه با قرص ویتامین ‌‌‌ب۶ که خودم برا خودم تجویز کردم. خلاصه مادر جون اصلا نتونستیم تو تولد خودمون یه قر حتی از نوع کوچولوش بدیم و این ما رو بسی اندوهگین کرد . بیچاره شوشو دلم براش میسوزه همش مواظب منه نمیذاره دست به سیاه و سفید بزنم و غذا هم که مامانش میپزه و شوشو میره برام میاره. خلاصه جمعه هم رفتیم خونه دختر خاله شوشو که کلی اصرار کردن که برا شام بمونیم و ما هم موندیم که بیچاره شوشو همش نگران من بود که من یهو حالم بد نشه چون اونا هنوز نمیدونن و همشون بهم میگفتن چکار میکنی انقده لاغر شدی منم تو دلم میگفتم شما هم مثل من حامله بشین همشم حال تهوع داشته باشین تازه زیادم نتونین غذا بخورین میشین فشن خلاصه دیشب آخر شب  رسیدیم خونه و من شیرجه رفتم تو رختخواب.تا بعد

-راستی اگه براتون کامنت نذاشتم ترو خدا ناراحت نشینا حالم زیاد مساعد نیست به محض اینکه بهتر شدم حتما بازم بهتون سر میزنم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:2  توسط روشی  | 

سلام دوستای خوبم اول از همه میخوام بابت تبریکای صمیمانتون از همتون تشکر کنم و یه بوس گنده برای تک تکتون می فرستم. اما از احوالات ما در این چند روزه ، که شوشو کاملا توی شوک بود و به قول خودش دیروز تازه از شوک دراومده بود، راستش من خودمم هنوز باورم نمیشه ، گاهی اوقات دوستش دارم و گاهی اوقات ازش میترسم که نکنه نتونم از پسش بر بیام. مامانم که برای اولین بار بعد از دادن خبر منو دید کلی بغلم کرد و حسابی با هم گریه کردیم بعدشم یه جفت گوشواره که مامانش براش خریده بود و خیلی دوستش داشت کرد گوشم. مامان بابای شوشو هم کلی ذوق کردن و دیشب با یه دسته گل خیلی خوشگل اومدن خونمون خلاصه همه کلی خوشحالن. خواهرم و داداشیم هم خیلی خوشحالن. البته هنوز هیچکی جز خونواده هامون نمیدونه و منم اینجوری راحت ترم. پریشب که خاله شوشو و دختر داییش اینا اومده بودن خونمون همش میگفتن چقدر لاغر شدی .خدا رو شکر هیچ کدومشون نفهمیدن . البته من از ۱۳ بدر به بعد دیگه برنجمو قطع کردم و شایدم لاغر شدنم به خاطر همین باشه.

پی نوشت: حالم خوبه فقط خیلی خواب آلو شدم پنجشنبه و جمعه تا ظهر کامل خوابیدم ولی ظهر بازم خوابم میومد و دوباره خوابیدم . بعضی اوقات دلم یهو وحشتناک درد میگیره. هنوز دکتر انتخاب نکردم نمی دونم پیش کی برم. خوشبختانه حالم اصلا بهم نخورده ، ولی یهو گرسنم میشه اونم وحشتناک.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:23  توسط روشی  |