امروز میخوام از یکی از شاهکارای تاریخیم براتون بگم فقط قول بدین نخندینا!

یه روز تازه شاید ماه اول بود که دانشگاه میرفتم با دوستم میخواستیم بریم بیرون چون اون با یه پسری تازه آشنا شده بود و قرار بود دوست پسره بیاد که مثلا اونم با من دوست بشه خلاصه ما هم میخواستیم مثلا تیپ بزنیم و حسابی قاپ طرفو بدزدیم . سیبیلامم دراومده بود و گفتم یه صفایی بهشون بدم، گفتم چکار کنم چکار نکنم دیدم پودر دکلره هم تموم شده بود اون موقع هم بلد نبودم خودم بند بندازم واسه خودم(حالا یاد گرفتم، دوست داشتین طی یک کلاس خصوصی بهتون یاد میدم)

خلاصه جونم براتون بگه منم دیدم چکار کنم زشته اینجوری با رنگ موی مامانم که توی یخچال مونده بود گذاشتم روی سیبیلم اولش احساس کردم داره میسوزه ولی گفتم شاید داره اثر میکنه خلاصه با یه بادبزن هم شروع کردم باد زدن خودم خلاصه بعد ۲۰ دقیقه صورتمونو شستیم و چشمتون روز بد نبینه پشت لبم در اثر سوختگی تیکه تیکه قهوه ای شده بود از طرفی هم دیر شده بود و باید زودی میرفتم خلاصه سر راه رفتم داروخونه یه ماسکم خریدم. با دوستم رفتیم سر قرار و تا از دور اونا رو دیدیم باورم نمیشد

دوستم با اونا قرار داشته باشه هی میگم فری مطمئنی خودشونن میگه آره

بیا حالا،فک میکنین چی دیدیم کسی که قرار بود خیر سرش با من دوست بشه با یه شلوار پیلی دار بادمجونی

سر قرار حاضر شده بود

منم با اون قیافه، احتمالا زوج خوشبختی از آب در میومدیم .حالا رسیدیم سر قرار بعد معرفی و اینجور حرفا پسره هی میگه تو رو خدا ببخشید مامانم تموم شلوارامو شسته بود و منم مجبور شده از شلوارای قدیمیم بپوشم بعدشم هی اونا میگفتن تو چی شده منم گفتم هیچی سرما خوردم واگیرداره ترسیدم شما هم بگیرین. حالا قیافه منو تصور کنید با ماسک جلوی دهن و یه پسر شلوار پیلی دار بادمجونی! (البته بگم پسره واقعا راست میگفت چون آدمای بیکلاسی نبودن ) ولی خب اوندفعه از شانس من تیپ زده بود آنچنانی و اونم میخواسته گویا از من دل ببره. خلاصه این شد اولین قرار و آخرین قرارمون با این آقای شلوار بادمجونی

. منم تا مدتها درمان میکردم که پشت لب سوختمو درمان کنم. (نخندیدین که آفرین )
- یه چیز دیگه که الان یادم اومد اینه که بعداز ظهر که از سر راه میرم خونه هر روز بدون تعطیلی دقت کنید دوستان بدون تعطیلی
،یه خانومی (از اون خانوم بداها) سر یه جای مشخص وای میسه، و یه لبخند ملیح گوشه لبشه و هی به همه ماشینا لبخند میزنه. من موندم چه همتی داره این خانومه که هر روز در سرما و گرما بدون هیچ تعطیلی هر روز اونجا حاضر میشه و انقده به کارش علاقه منده و پشتکار داره (خدا به دور مادر حیا نمیکنن خجالتم خوب چیزیه مادر
)
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:19  توسط روشی
|