دیروز بالاخره با دوستم که گفته بودم میرم نمایشگاهش قرار گذاشتیم منم یه سبد گل خوشمل خریدمو رفتم پیشش بعد با هم رفتیم یه کافی شاپ و یه نسکافه با شکلات خوردیم و بعدش رفتیم نقاشیاشو دیدم که واقعا قشنگ بودن. البته تموم این مسیرا رو پیاده رفتم تا پیاده روی صبحم رو هم کرده باشم و چقدر لذت بخشه که آدم در طی روز که جزء ساعتای اداریشه تو خیابون ول بچرخه خلاصه کلی حال وکردیم. اما بعد از ظهر که بعد از ایستادن به مدت 20 دقیقه گوشه خیابون بالاخره یه تاکسی دلش به رحم اومد و منو سوار کرد که موقعی که سوار شدم دیدم یه دختر و پسر بغل من نشستن و خیالم در واقع راحت شد چون در این موارد مطمئن هستم که بستگی به درجه عشقولانشون تقریبا جا به اندازه ای که یه نفر دیگه هم بخواد بشینه وجود داره و ما هم تا میشد خودمان را پهن کرده و با خیال راحت لم دادیم. در همین حین که با چشمان نیمه بسته از خماری خواب داشتیم اینور و اونور و مخصوصا انورو نیگا میکردیم
دیدیم پسره شروع به ماساژ دست دختره کرده و بند بند انگشتشو خیلی ظریف روی دستای دختره از آرنج تا نوک انگشت و بالعکس ولی فکر بد در مورد ما نکنید که ما اصلا نیگا نمیکردیم و اینا رو فقط از گوشه چشممان دیدیم
و اما ادامه داستان خلاصه یه دفعه دیدیم دست پسره حلقه شد از گردن دختره و سپس چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و ما هم خیالمون راحت شد که یه دفعه دیدیم که ای دل غافل دختره در یه اقدام عشقولانه دیگه کاملا در روی زانوهای پسره به خواب خوش رفته و پسره هم به ماساژ ایندفعه صورت دختره مشغوله
خلاصه دیگه داشت گریم میگرفت |آخه دیگه صحنه داشت زیر 18 سال میشد
و منم مونده بودم که چه خاکی به سر کنم .
که خدا رو شکر به مقصد رسیدم و فیلم هم مجبور شدم با سانسور براتون تعریف کنم البته اونا پیاده نشدنا و راننده خیلی غیرتی
هم از توی آینه داشت کسب فیض میکرد. خلاصه ما به سلامتی رسیدیم خونه و بعد از یه چرت با شری رفتیم پیاده روی و وقتی اومدیم خونه یه املتی زدیم تو رگ و بعد از دیدن یه فیلم خوابیدیم. فعلا ![]()