امروز تو یه وبلاگی مطالبی خوندم که منو برد به چهار پنجسال قبل روزای نامزدی من و شری که واقعا وحتشناک بود. شری خواستگارم بود و ما بدون اینکه از قبل با هم دوست باشیم به سرعت عقد کردیم . من انتخابم درست بود و اصلا هیچ کس در این انتخاب نقشی نداشت و همه به خودم واگذار کرده بودن ولی خب من به هیچ وجه پذیرای اون نبودم حالا بعد از گذشت این مدت هنوزم علت رفتارای اون موقع رو نفهمیدم. من خیلی شری رو اذیت می کردم و همیشه باهاش بدترین رفتار ممکن رو می کردم کاری که دشمن با دشمنش نمی کرد. همیشه دسته گلاشو پرت می کردم بیرون یا مثلا فقط اجازه میدادم آخر هفته ها منو ببینه یا همیشه بهش می گفتم انقدر اذیتت می کنم تا طلاقم بدی. و همه اینها در زمانی بود که من هیچ دلیل منطقی برای کارام نداشتم و هیچ کس دیگه ای رو هم دوست نداشتم ولی همیشه می خواستم یه جوری بچزونمش انگار دلم خنک می شد نمی دونم واقعا نمی دونم چرا ولی می دونید پاسخ شری به این دیونه بازیای من چی بود ؟همش می گفت: هرچی تو بگی فقط به خودت مهلت بده همه چی درست میشه و همیشه با یه لبخند و آغوش باز پذیرای من بود حتی تا دو سال بعد از ازدواجم هم همینطوری بودم البته نه به شدت قبل ولی شری همیشه مثل کوه پشتم بود و با صبر و متانت همیشگیش منو رام محبتای خودش کرد همیشه خواستم ازش معذرت خواهی کنم ولی هیچ وقت روم نشده یا شاید به خاطر غرورم بوده ولی فقط خدا و خودش منو می تونن ببخشن شری جونم دوستت دارم به خاطر همه خوبیهات، پاکیهات، نجابتت، صداقتت و صبوریت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:2  توسط روشی
|