<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزانه های روشی</title>
<link>http://roshi30.blogfa.com/</link>
<description>روزانه های روشی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Apr 2008 06:31:24 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تولد روشی</title>
<link>http://roshi30.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک بیا شمعاتو فوت کن که صد سال زنده باشی . تولدت مبارک روشی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; (اینو میگن خودشیفتگی از نوع حاد) دارین که! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز تولدمه و من یکسال دیگه به سالای عمرم اضافه شده راستش باورم نمیشه که بزرگ شدم ، شوهر دارم ، دارم مادر میشم ولی حقیقتی انکار ناپذیره که باید باورش کرد هرچند خیلی سخت باشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشید که دیر به دیر میام چون واقعا حالم خوب نیست و چند روزیه که دچار تهوع شدم (گلاب به روتون مادر جون) و اشتهام هم خیلی کم شده ولی چاره ای نیست باید سپری شه گاهی اوقات فکر میکنم بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه رفتیم خونه خالم اینا تولد بازی چون تولد پسر خالمم بامنه خلاصه کلی خوش گذشت و خالم هم خیلی سنگ تموم گذاشته بود دستش درد نکنه البته من گاهی می رفتم یه درازی میکشیدم و میومدم. البته تازه با قرص ویتامین ‌‌‌ب۶ که خودم برا خودم تجویز کردم. خلاصه مادر جون اصلا نتونستیم تو تولد خودمون یه قر حتی از نوع کوچولوش بدیم و این ما رو بسی اندوهگین کرد . بیچاره شوشو دلم براش میسوزه همش مواظب منه نمیذاره دست به سیاه و سفید بزنم و غذا هم که مامانش میپزه و شوشو میره برام میاره. خلاصه جمعه هم رفتیم خونه دختر خاله شوشو که کلی اصرار کردن که برا شام بمونیم و ما هم موندیم که بیچاره شوشو همش نگران من بود که من یهو حالم بد نشه چون اونا هنوز نمیدونن و همشون بهم میگفتن چکار میکنی انقده لاغر شدی منم تو دلم میگفتم شما هم مثل من حامله بشین همشم حال تهوع داشته باشین تازه زیادم نتونین غذا بخورین میشین فشن خلاصه دیشب آخر شب  رسیدیم خونه و من شیرجه رفتم تو رختخواب.تا بعد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-راستی اگه براتون کامنت نذاشتم ترو خدا ناراحت نشینا حالم زیاد مساعد نیست به محض اینکه بهتر شدم حتما بازم بهتون سر میزنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Apr 2008 06:31:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi30&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>roshi30</dc:creator>
<guid>http://roshi30.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر هفته</title>
<link>http://roshi30.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>سلام دوستای خوبم اول از همه میخوام بابت تبریکای صمیمانتون از همتون تشکر کنم و یه بوس گنده برای تک تکتون می فرستم. اما از احوالات ما در این چند روزه ، که شوشو کاملا توی شوک بود و به قول خودش دیروز تازه از شوک دراومده بود، راستش من خودمم هنوز باورم نمیشه ، گاهی اوقات دوستش دارم و گاهی اوقات ازش میترسم که نکنه نتونم از پسش بر بیام. مامانم که برای اولین بار بعد از دادن خبر منو دید کلی بغلم کرد و حسابی با هم گریه کردیم بعدشم یه جفت گوشواره که مامانش براش خریده بود و خیلی دوستش داشت کرد گوشم. مامان بابای شوشو هم کلی ذوق کردن و دیشب با یه دسته گل خیلی خوشگل اومدن خونمون خلاصه همه کلی خوشحالن. خواهرم و داداشیم هم خیلی خوشحالن. البته هنوز هیچکی جز خونواده هامون نمیدونه و منم اینجوری راحت ترم. پریشب که خاله شوشو و دختر داییش اینا اومده بودن خونمون همش میگفتن چقدر لاغر شدی .خدا رو شکر هیچ کدومشون نفهمیدن . البته من از ۱۳ بدر به بعد دیگه برنجمو قطع کردم و شایدم لاغر شدنم به خاطر همین باشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: حالم خوبه فقط خیلی خواب آلو شدم پنجشنبه و جمعه تا ظهر کامل خوابیدم ولی ظهر بازم خوابم میومد و دوباره خوابیدم . بعضی اوقات دلم یهو وحشتناک درد میگیره. هنوز دکتر انتخاب نکردم نمی دونم پیش کی برم. خوشبختانه حالم اصلا بهم نخورده ، ولی یهو گرسنم میشه اونم وحشتناک. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 04:52:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi30&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>roshi30</dc:creator>
<guid>http://roshi30.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مامان میشویم</title>
<link>http://roshi30.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>الان که دارم این متنو مینویسیم کاملا توی شوکم و چون سرکارم و نمیتونم عکس العملی نشون بدم حالم واقعا بده. یکشنبه ۱۸شب وقتی با ناباوری بی بی چک گذاشتم و نتیجه مثبت شد کلی جا خوردم و دیروز برای اینکه مطمئن شیم با شوشو رفتیم آزمایش دادیم و همین الان از آزمایشگاه برگشتم و با تیتر بالا نتیجه مثبت بود الانم دیگه بیشتر از این نمیتونم بنویسیم خیلی هیجان زدم اصلا باورم نمیشه فکر میکردم حالا حالاها خبری نباشه همون دم بیمارستان زنگ زدم مامانیم صداش میلرزید بعدشم شوشو زنگ زد اونم هیجان زده شده بود و هی تند تند میگفت مواظب خودتون باشین حالت خوبه؟ منم که دهنم کاملا بسته شده بود . دیگه بیشتر از این نمیتونم چیزی بنویسم فعلا بای.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Apr 2008 10:18:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi30&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>roshi30</dc:creator>
<guid>http://roshi30.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطیلات عید</title>
<link>http://roshi30.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>سلام دوست جونا عیدتونم با تاخیر بسیار زیاد مبارک امیدوارم همتون سال خوبی رو شروع کرده باشین و تو این سال نو به همه آرزوهای قشنگتون برسین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم خیلی خیلی برا همتون تنگ شده بود ولی یه بیست روزی تعطیلات و مرخصی بودم و کامیپوتر خونه هم کلا قاط زده بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ما بعد از تحویل سال و بوس بوس و کادو دادن و البته کادو گرفتن رفتیم خونه مامان اینای خودم و مامان اینای شوشو و خدا رو شکر هرچی عیدی خریده بودم براشون همگی خوششون اومد و فردای اون روز با مامانم اینا رفتیم شمال و همین که رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم که بارارو خالی کنیم ماشینمون رفت توی کما و دست ما رو اونجا گذاشت تو پوست گردو حالا تصور کنید روز دوم عیده و همه جا تعطیل خلاصه بعد دو روز ماشین رو تحویل گرفتیم و رفتیم که کمی بگردیم که یه پسر مست کوبید به ماشینمون و ماشین ما هم پکید البته خدا رو شکر آسیبی به من و شوشو و داداشیم وارد نشد خلاصه مادر جون از روز دوم عید به دنبال کارای بیمه و ... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;ولی خدا رحم کرد که ماشین خسارت زیادی ندید و تا تهرون ما رو رسوند خلاصه مادر جون از بسکه ما ترسیده بودیم که سومیشم اتفاق بیفته رفتیم به خروسی کشتیم . خلاصه روز ۵ عید خالم اینا هم به ما پیوستن و کلی خوش گذشت و روز ۱۳ عید هم با رو بنمون رو جمع کردیم و برگشتیم تهرون چون شوشو میخواست بره سر کار ولی مامان اینا موندن. بعدشم دیگه عید دیدنیهامونو رفتیم ولی تا الان هیچکی خونه ما نیومده . اینم از تعطیلات ما &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Apr 2008 04:53:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi30&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>roshi30</dc:creator>
<guid>http://roshi30.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی حوصله</title>
<link>http://roshi30.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سلام خوبین؟ نمیدونم شاید این آخرین پست من در سالجاری باشه چون به سلامتی و میمنت امروز آخرین روزی بود که اومدم سر کار و بعدشم از مرخصیهای باقیمونده دارم استفاده میکنم و خلاصه داریم میریم صفا دوست جونا جای همتون خالی و دیگه اینکه فعلا کامپیوتر خونمون قاط زده و اگه درست شد تا روزای باقیمونده سعی میکنم پست بذارم چون ما برا عید تهرون نمیمونیم و به سلامتی و میمنت میخوایم بریم مسافرت. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما بشنوید از احوالات دیروز و امروز ما دیروز با شری دعوام شد داشت خودشو لوس میکرد که منم احساس کردمو و پیشدستی کردم و زودتر از اون قهر کردم چون چیزی که بیش از هر چیزی شری رو اذیت میکنه اینه که باهاش حرف نزنم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بعدشم شب موقع خواب بالشمو برعکس گذاشتمو خوابیدم حالا از دیشب هی منت میکشه اس ام اس پشت اس ام اس و زنگ پشت زنگ براش لازم بود . حالا صبح تو آسانسور داشتیم میومدیم پایین منم خم شده بودم بند کفشمو ببندم غذام چپه شد و آب غذا ریخت رو مانتو و کفشم . حالا شری هم مونده این وسط چکار کنه فوری تو پارکینگ مانتومو آب زدمو سوار ماشین شدیم ولی اصلا باهاش حرف نزدم . امروزم اصلا حال و حوصله نداشتم خلاصه زود کارامو کردم تا یه کمی زودتر پاس بگیرم که زودی برم خونه. فعلا بای&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Mar 2008 09:55:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi30&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>roshi30</dc:creator>
<guid>http://roshi30.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم سینمایی با سانسور</title>
<link>http://roshi30.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دیروز بالاخره با دوستم که گفته بودم میرم نمایشگاهش قرار گذاشتیم منم یه سبد گل خوشمل خریدمو رفتم پیشش بعد با هم رفتیم یه کافی شاپ و یه نسکافه با شکلات خوردیم و بعدش رفتیم نقاشیاشو دیدم که واقعا قشنگ بودن. البته تموم این مسیرا رو پیاده رفتم تا پیاده روی صبحم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;رو هم کرده باشم و چقدر لذت بخشه که آدم در طی روز که جزء ساعتای اداریشه تو خیابون ول بچرخه خلاصه کلی حال وکردیم. اما بعد از ظهر که بعد از ایستادن به مدت 20 دقیقه گوشه خیابون بالاخره یه تاکسی دلش به رحم اومد و منو سوار کرد که موقعی که سوار شدم دیدم یه دختر و پسر بغل من نشستن و خیالم در واقع راحت شد چون در این موارد مطمئن هستم که بستگی به درجه عشقولانشون تقریبا جا به اندازه ای که یه نفر دیگه هم بخواد بشینه وجود داره و ما هم تا میشد خودمان را پهن کرده و با خیال راحت لم دادیم. در همین حین که با چشمان نیمه بسته از خماری خواب داشتیم اینور و اونور و مخصوصا انورو نیگا میکردیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/200.gif&quot; width=18 border=0&gt;دیدیم پسره شروع به ماساژ دست دختره کرده و بند بند انگشتشو خیلی ظریف روی دستای دختره از آرنج تا نوک انگشت و بالعکس ولی فکر بد در مورد ما نکنید که ما اصلا نیگا نمیکردیم و اینا رو فقط از گوشه چشممان دیدیم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;IMG height=21 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/271.gif&quot; width=21 border=0&gt; &lt;/SPAN&gt;و اما ادامه داستان خلاصه یه دفعه دیدیم دست پسره حلقه شد از گردن دختره&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و سپس چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و ما هم خیالمون راحت شد که یه دفعه دیدیم که&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;ای دل غافل دختره در یه اقدام عشقولانه دیگه کاملا در روی زانوهای پسره به خواب خوش رفته و پسره هم به ماساژ ایندفعه صورت دختره مشغوله&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/20.gif&quot; width=26 border=0&gt; خلاصه دیگه داشت گریم میگرفت |آخه دیگه صحنه داشت زیر 18 سال میشد &lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif&quot; width=45 border=0&gt;و منم مونده بودم که چه خاکی به سر کنم .&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/girl_sigh.gif&quot; width=34 border=0&gt; که خدا رو شکر به مقصد رسیدم و فیلم هم مجبور شدم با سانسور براتون تعریف کنم البته اونا پیاده نشدنا و راننده خیلی غیرتی &lt;IMG height=50 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/wind14.gif&quot; width=50 border=0&gt;هم از توی آینه داشت کسب فیض میکرد. خلاصه ما به سلامتی رسیدیم خونه و بعد از یه چرت با شری رفتیم پیاده روی و وقتی اومدیم خونه یه املتی زدیم تو رگ و بعد از دیدن یه فیلم خوابیدیم. فعلا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Mar 2008 05:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi30&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>roshi30</dc:creator>
<guid>http://roshi30.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در ادامه خانه تکانی</title>
<link>http://roshi30.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سلام دوست جونا خوبید؟ خوشین. این چند روزه که همش برای من و شری به تمیز کردن خونه گذشت&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;حالا همه جا دیگه تموم شده و فقط سرویسها مونده که اونم آخر سر زحمتش واسه شریه. پرده ها رو هم مامان شری زحمتشو کشید و یه شب خونمون بدون پرده بود و اتفاقا اکثر خونه های روبرو هم بدون پرده بود و ما هم خونه ها رو دید می زدیم که دیدیم اونا هم دارن همین کارو میکنن خلاصه اگه فیلمی دیدین که از پشت پنجره گرفته شده و دارن خونه روبرو رو نشون میدن بدونید اون خونه روبرویی مائیم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بنده و البته شری با زور به پیاده روی ادامه میدهیم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;و از اون موقع که تاریخ زدم یک روزم قطع نشده.&lt;IMG height=35 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Banane21.gif&quot; width=50 border=0&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دیگه اینکه یکشنبه هم مرخصی بودم وبرای همین هم آپ نکردم چون توی خونه گرفتار بودم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پی نوشت1: شری خیلی اصرار میکنه که واسه عیدم چی میخوام تا بخره و منم فعلا نمیدونم دلم یه کلاه گیس میخواد نمیدونم خوبه یا نه اگه شماها استفاده کردین بهم بگین راضی هستین یا نه شایدم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;بگم که نقدی بهم کادو بده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پی نوشت2:دوست جونا اگه ریمل &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;مارک خوب سراغ دارین بهم بگین من مارک اورآل ضربدر چهار استفاده میکنم ولی یه مارک بهتر میخوام.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پی نوشت3: امروزم یکی از دوستام که تو تور اروپا باهاش آشنا شدم و خیلی دختر ماهیه دعوتم کرده نمایشگاهی که آثار خودشه منم موندم تو رودربایستی آخه بعد از ساعت چهاره حالا یه گل میگیرم قبل نمایشگاه میرم دیدنش چون بعد از چهار نمیتونم برم و میمونم تو ترافیک . بای تا بعد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Mar 2008 06:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi30&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>roshi30</dc:creator>
<guid>http://roshi30.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شلوار بادمجونی</title>
<link>http://roshi30.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>امروز میخوام از یکی از شاهکارای تاریخیم براتون بگم فقط قول بدین نخندینا! &lt;IMG height=20 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/245.gif&quot; width=28 border=0&gt;یه روز تازه شاید ماه اول بود که دانشگاه میرفتم با دوستم میخواستیم بریم بیرون چون اون با یه پسری تازه آشنا شده بود و قرار بود دوست پسره بیاد که مثلا اونم با من دوست بشه خلاصه ما هم میخواستیم مثلا تیپ بزنیم و حسابی قاپ طرفو بدزدیم . سیبیلامم دراومده بود و گفتم یه صفایی بهشون بدم، گفتم چکار کنم چکار نکنم دیدم پودر دکلره هم تموم شده بود اون موقع هم بلد نبودم خودم بند بندازم واسه خودم(حالا یاد گرفتم، دوست داشتین طی یک کلاس خصوصی بهتون یاد میدم) &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;خلاصه جونم براتون بگه منم دیدم چکار کنم زشته اینجوری با رنگ موی مامانم که توی یخچال مونده بود گذاشتم روی سیبیلم اولش احساس کردم داره میسوزه ولی گفتم شاید داره اثر میکنه خلاصه با یه بادبزن هم شروع کردم باد زدن خودم خلاصه بعد ۲۰ دقیقه صورتمونو شستیم و چشمتون روز بد نبینه پشت لبم در اثر سوختگی تیکه تیکه قهوه ای شده بود از طرفی هم دیر شده بود و باید زودی میرفتم خلاصه سر راه رفتم داروخونه یه ماسکم خریدم. با دوستم رفتیم سر قرار و تا از دور اونا رو دیدیم باورم نمیشد&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postsmile.net/img/20/2008.gif&quot; border=0&gt; دوستم با اونا قرار داشته باشه هی میگم فری مطمئنی خودشونن میگه آره&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/20.gif&quot; width=26 border=0&gt; بیا حالا،فک میکنین چی دیدیم کسی که قرار بود خیر سرش با من دوست بشه با یه شلوار پیلی دار بادمجونی &lt;IMG height=45 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4hba7gi.gif&quot; width=60 border=0&gt;سر قرار حاضر شده بود &lt;IMG height=45 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/tissue.gif&quot; width=55 border=0&gt;منم با اون قیافه، احتمالا زوج خوشبختی از آب در میومدیم .حالا رسیدیم سر قرار بعد معرفی و اینجور حرفا پسره هی میگه تو رو خدا ببخشید مامانم تموم شلوارامو شسته بود و منم مجبور شده از شلوارای قدیمیم بپوشم بعدشم هی اونا میگفتن تو چی شده منم گفتم هیچی سرما خوردم واگیرداره ترسیدم شما هم بگیرین. حالا قیافه منو تصور کنید با ماسک جلوی دهن و یه پسر شلوار پیلی دار بادمجونی! (البته بگم پسره واقعا راست میگفت چون آدمای بیکلاسی نبودن ) ولی خب اوندفعه از شانس من تیپ زده بود آنچنانی و اونم میخواسته گویا از من دل ببره. خلاصه این شد اولین قرار و آخرین قرارمون با این آقای شلوار بادمجونی&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif&quot; width=45 border=0&gt;. منم تا مدتها درمان میکردم که پشت لب سوختمو درمان کنم. (نخندیدین که آفرین )&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یه چیز دیگه که الان یادم اومد اینه که بعداز ظهر که از سر راه میرم خونه هر روز بدون تعطیلی دقت کنید دوستان بدون تعطیلی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; ،یه خانومی (از اون خانوم بداها) سر یه جای مشخص وای میسه، و یه لبخند ملیح گوشه لبشه و هی به همه ماشینا لبخند میزنه. من موندم چه همتی داره این خانومه که هر روز در سرما و گرما بدون هیچ تعطیلی هر روز اونجا حاضر میشه و انقده به کارش علاقه منده و پشتکار داره (خدا به دور مادر حیا نمیکنن خجالتم خوب چیزیه مادر &lt;IMG height=25 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/7165.gif&quot; width=35 border=0&gt;)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Mar 2008 09:48:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi30&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>roshi30</dc:creator>
<guid>http://roshi30.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ورزشکار</title>
<link>http://roshi30.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>میبینید چه دختر خانمی هستم و هر روز میام اینجا ،یاد بگیرین&lt;IMG height=48 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/anwei.gif&quot; width=48 border=0&gt;. اندر احوالات ما از دیروز تا حالا که ما پیاده رویمان را گوش شیطون کر دوباره با شری شروع کردیم . خیلی حال داد هوا واقعا عالی بود بعدشم اومدیم خونه و منم یه سوپ شیر خوشمزه درست کردم و جای همتون خالی تا تهشو زدیم تو رگ . امروز صبحی هم تا برسم سر کار یه ۲۰ دقیقه ای پیاده روی کردم خلاصه حسابی ورزشکار شدیم&lt;IMG height=35 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/Banane21.gif&quot; width=50 border=0&gt; . البته اگه به قول شری باز من نزنم زیرش چون اون همیشه پایس من تنبلی میکنم&lt;IMG height=26 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/dash1.gif&quot; width=51 border=0&gt;. باور کنید عین پیره زنا شدم صد رحمت به پیره زنا بعضیاشونو میبینم انقدر تر و فرزن اونوقت من تا یه کم راه میرم یا یه کم فعالیت انجام میدم بیا و ببین دور از جون شما مشرف به موت میشم. خدا عاقبتمونو بخیر کنه با این وضعمون. همیشه به شری میگم ما که بچه نداریم&lt;IMG height=28 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/926.gif&quot; width=21 border=0&gt;(بخاطر همینه که مدتیه به فکر بچه دار شدن افتاده ایم البته فقط در حد فکر ، چون بالاخره بچه عصای دست پدر مادرشه مثل خودمون!! که البته برعکسش در مورد ما صدق میکنه) اگه با این بی تحرکیمون پیر بشیم دیدنی میشیم تو باید ویلچر منو بگیری منم ویلچر تو رو در نتیجه چون از پس خودمون بر نمی یایم همسایه هامون زنگ میزنن کهریزک که بیا ما رو جمع کنن ببرن. خلاصه مادر جون از من به ماها نصیحت&lt;IMG height=25 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/7165.gif&quot; width=35 border=0&gt; که ورزش کنید&lt;IMG height=32 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/5020.gif&quot; width=15 border=0&gt; ما گفته باشیم فردا نگید ال شدیم و بل شدیم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Mar 2008 05:09:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi30&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>roshi30</dc:creator>
<guid>http://roshi30.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراف</title>
<link>http://roshi30.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>این چند روزه یعنی از چهارشنبه تا یکشنبه که امروز باشه حسابی سرگرم خونه تکونی بودم &lt;IMG id=vBCodeIMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://i12.tinypic.com/4u2ap3b.gif&quot; border=0&gt;بابا یه خونه فسقلی داریم ولی نمیدونم چرا هر کاری میکنم تموم نمیشه. پنجشنبه شری دو تا اتاقو تموم کرد منم توی آشپزخونه بودم که نزدیک ظهر مامان زنگ زد و گفت که ناهار بریم اونجا ما هم از خدا خواسته &lt;IMG id=vBCodeIMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2uge4p4.gif&quot; border=0&gt;بعدشم رفتیم تجریش و یه دوری تو قائم و مغازه های اطرافش زدیم بعدشم طبق معمول خیابان گردی با ماشین که شده عادتمون &lt;IMG id=vBCodeIMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/sportcar3.gif&quot; border=0&gt;و خیلیم بده که به خودمون زحمت نمیدیم یه ذره پیاده روی کنیم . جمعه هم خونه مامان شری دعوت بودیم برای ناهار که دوباره خوش به حالمون شد &lt;IMG id=vBCodeIMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.smileys4me.com/getsmiley.php?show=2800&quot; border=0&gt;&lt;IMG id=vBCodeIMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.smileys4me.com/getsmiley.php?show=2809&quot; border=0&gt;بعدشم رفتیم من مانتو خریدم و شبم رفتیم یه کم پیاده روی چون هوا واقعا خوب بود و بهم دیگه قول دادیم که دوباره از عید پیاده روی مونو شروع کنیم. دیروزم که شنبه باشه خونه بودم و بازم بساب بساب داشتم ظهرم مامانیم اومد خونه ما و با هم ناهار خوردیم و واسه عصری هم شری یه کم زود اومد و با هم رفتیم بیرون. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اعتراف: روزهای پنجشنبه و جمعه و شنبه و امروزم که یکشنبه س برنج خوردم برای ناهار ولی عوضش شام نخوردم ولی خب زدم زیر قولم دیگه (تقصیر این مامان شریه که غذاهایی که بهم میده واسه یه هفته همش با برنجه)(چه عروس پررویی میبینی تو رو خدا بیا و خوبی کن) خودم جواب خودمو دادم  !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: داره حالم بهم میخوره از اینکه هر هفته فقط یه جای محدودی داریم برای رفتن باور کنید انقدر که پاساژا و مغازه های تهرونو متر کردیم میتونم اسم تک تک مغازه ها رو ببرم . اصلا یه مکان تفریحی تو این تهرون پیدا نمیشه. اگه جای جدیدی سراغ دارین به منم بگین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: قیافم الان که دارم با شما صحبت میکنم این شکلیه تا ۲۳ اسفند که وقت برا موهام گرفتم و ۲۷ که وقت برا ابروهام گرفتم &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://fot.ir/albums/photos/Moteharek/Album-1/Moteharek_%28175%29.gif&quot; align=baseline border=0&gt;خوشگلم نه؟!&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postsmile.net/img/20/2056.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Mar 2008 06:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roshi30&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>roshi30</dc:creator>
<guid>http://roshi30.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
